تبليغاتX
< العربیه >< English >< Français >< Español > جالبترین سایت(مملو از اطلاعات)

صفحه نخست | آرشيو مطالب | ارتباط با ما | اضافه كردن به علاقمندي ها | خانگي سازي | ذخيره صفحه | آر.اس.اس| فهرست مطالب | پست الکترونيک | گلچین جالب | گالری من |

موضوعات
» آموزش عمومی کامپیوتر
» آموزش نرم افزار
» آشپزی
» آموزش Access.اکسس
» آموزش زبان
» آموزش Word
» آموزش موبایل
» آموزشهای هنر خانگی
» اجتماعی
» اخبـــــار
» اقتصادی
» اینترنت
» بازی (Game)
» برنامه نویسی
» برنامه های موبایل
» بهداشت و سلامت
» بیوگرافی مشاهیر
» پیوندهای جالب :: Jaleb Link
» تاره های جالب::Jaleb New
» تاریخی
» تازه های IT
» تازه های تکنولوژی::Jalebology
» تازه های سخت افزاری
» ترفند رجیستری
» ترفند نرم افزاری
» ترفندهای موبایل
» ترفندهای ویندوز
» تصاویر جالب::Jaleb Pic
» تصاویر سه بعدی 3D Pic
» توصیه های پزشکی
» جادوی اعداد
» جالبه بدونید که....
» جملات قصار حکیمانه
» جی میل G-Mail
» داروهای گیاهی
» داستان
» دانستنیها
» دانستنیهای روزمره
» دانلود
» دینی و مذهبی
» روانشناسی
» ریاضیات
» زنگ تفریح
» سخت افزار
» سوال و جواب کامپیوتری
» سیاسی
» سیستم عامل
» سینما و تلویزیون
» شبکه
» شعرکده
» ضرب المثلها
» طنز
» فایرفاکس-(FireFox)
» کاریکاتور
» کامپیوتر
» کتاب الکترونیکی
» لپ تاپ.نوت بوک
» مایکروسافت Office
» مجموعه فایلهای پاورپوینت
» مقالات
» مکعب روبیک
» مناسبات
» میوه ها و گیاهان
» نجوم
» وبسایت و وبلاگ
» ورزش
» ویروس و آنتی ویروس
» ویندوز سون[Windows.7]
» هک و کرک Hack
» هنر عکاسی
» یاهو [yahoo]

آرشيو ماهانه مطالب جالب
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
ادمه ی آرشیو ماهانه

لينک دوستان

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ
تست اعداد اول
تست سرعت اینترنت شما
آمار لحظه به لحظه جهان!
يك ساعت عجيب و جالب
همه چیز درباره موبایل
فهرست عناوین مطالب سایت
محمد خسروی
مهدی خسروی
گوگل
عصرایران
تابناک
وبز
پی سی اسکریپت
ایران جاوا
آریا لینک
وبسایت رسمی بادرود
بادرود آزاد
بانک مقالات علمی (فارسی)
ساختIDدرگوگل(Gmail)
ساختIDدرyahoo
کی.یو.ال.سی
آرشیو و تاریخچه وبسایتها
وبلاگ تخصصی آموزش ودانلود
آرمان نامه
چندسال عمرمیکنی؟؟
استاد فرشچیان
لینکهای جالب ریاضی
ارسال sms رایگان از طریق اینترنت
علمی,کتاب,مقاله,برنامه,هک
قالب خودرا در ۱۰دقیقه بسازید
پيغامك
جدول سودوکو (Sudoko)
جایگزین آنلاین فتوشاپ
بارونی
اطلاعات موسیقی ایران
یه کندوی دانلود
فکس مجانی بفرستید
آپلود تصاویر شما با پیک لت
بزرگترین سایت تفریحی ایران
اپرا + نوید
میکروبلاگینگ وی ویو
وبززز
پروفایل من در گوگل
کدپستی شما
خدمات الکترونیکي ايران
رتبه خود را در بین پولدارها ببینید.
آرشیو عکس جهانی
روزشمار تولد تصویری
کتابهای الکترونیکی موبایل
كتابهاي رايگان فارسي
شارژ اينترنتی سيم کارت اعتباری
صورتحساب همراه اول
آپدیت Nod32 تمام ورژنها
قدیمی ها
همه تقویمها
قالب های رایگان بلاگفا و ...
دنیای کامپیوتر و موبایل
انيشتين براي شما مي نويسد!!
همه ضرب المثلهای ایرانی
با فونتهای گوگل،یاهو و ... تایپ کنید
ایجاد افکتهای زیبا به عکسهای شما
اعمال افکت بر روی عکسهای شما
مبدل پینگلیش به فارسی گوگل
اکسپرس، قالب نرم افزاری متن باز
از مولتي‌كالر لذت ببريد
محمد
مانی
مهدی
ایران
بادرود
خسروی
آپلودرايگان
دانلود کتاب هاي تاريخي
بازی هوش سنج
نتایج فوتبال سراسر جهان
يك بيليون ماز به همراه جواب
آموزش رايگان ساخت كاردستي
نينجا متن شما را مي‌نويسد !
آموزش ساخت اسباب بازي کاغذی
خطاطي و نستعليق آنلاين تحت وب
ارسال و دریافت SMS و MMS از طریق اینترنت
آرش 98 برنامه های موبایل و رایانه
معلمان ریاضی مقطع راهنمایی
مباحث متنوع رياضي و . . .
فاصله بین تهران و شهرهای ایران
دانلود نرم افار + کرک
دلنوشته های مادر شیرین
جعبه سازی
pc دانلود
چهره سازی آنلاین
تمرین تای‍پ فارسی
آرشیو اینترنتی تلویزیون ایرانIRIB SIMA
آزادی 22 دانلود همه چی
چهره ۲۰ سال بعد خودتان
جام جهانی در یک جدول زیبا
آگاهی از اطلاعات یک شماره تلفن…
پاییز بادی بیلدینگ
دانلود آخرین ورژن نرم افزارها
اطلاعات Domain
دانلود فيلم با لينک مستقيم
آکاایران ، آکا الکتریک
محاسبه ارزش یک وب سایت
ارزيابي سطح زبان انگليسي
جستجوی لغات و توزیع مکانی در گوگل
نقشه آنلاین ترافیک تهران
واژه‌نامه‌هاي آنلاين انگليسي/فارسي
500 دامنه یک کلمه ای
قره چمن
مرکز جاوا اسکریپت ایران


آمار بازديد

عضویت در خبرنامه جالب





Powered by WebGozar

گالری تصاویر

تبليغات


سخن روز : سعادت را بايد در بين راه پيدا کرد نه انتهاي جاده، چون در آن جا سـفر به پايان رسـيده و ديگر ديـر شده است. وقـت بـراي ســعادتمند بـودن امــروز اسـت نـه فــردا.
‹‹ جيمز باديد ››

داستان عشق
 یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟
برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.

در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند،

داستان کوتاهی تعریف کرد:

یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود.




نوشته شده توسط ح.خسروی در 89/05/12 و ساعت 0:16

ادامه مطلب

چنگیزخان و شاهینش
یک روز صبح، چنگیزخان مغول و درباریانش برای شکار بیرون رفتند. همراهانش تیرو کمانشان را برداشتند و چنگیزخان شاهین محبوبش را روی ساعدش نشاند. شاهین از هر پیکانی دقیق تر و بهتر بود، چرا که می توانست در آسمان بالا برود و آنچه را ببیند که انسان نمی دید.

اما با وجود تمام شور و هیجان گروه، شکاری نکردند. چنگیزخان مایوس به اردو برگشت، اما برای آنکه ناکامی اش باعث تضعیف روحیه ی همراهانش نشود، از گروه جدا شد و تصمیم گرفت تنها قدم بزند.

بیشتر از حد در جنگل مانده بودند و نزدیک بود خان از خستگی و تشنگی از پا در بیاید. گرمای تابستان تمام جویبارها را خشکانده بود و آبی پیدا نمی کرد، تا اینکه – معجزه! – رگه ی آبی دید که از روی سنگی جلویش جاری بود.

خان شاهین را از روی بازویش بر زمین گذاشت و جام نقره ی کوچکش را که همیشه همراهش بود، برداشت. پرشدن جام مدت زیادی طول کشید، اما وقتی می خواست آن را به لبش نزدیک کند، شاهین بال زد و جام را از دست او بیرون انداخت.

چنگیز خان خشمگین شد، اما شاهین حیوان محبوبش بود، شاید او هم تشنه اش بود. جام را برداشت، خاک را از آن زدود و دوباره پرش کرد. اما جام تا نیمه پر نشده بود که شاهین دوباره آن را پرت کرد و آبش را بیرون ریخت.

چنگیزخان حیوانش را دوست داشت، اما می دانست نباید بگذارد کسی به هیچ شکلی به او بی احترامی کند، چرا که اگر کسی از دور این صحنه را می دید، بعد به سربازانش می گفت که فاتح کبیر نمی تواند یک پرنده ی ساده را مهار کند.

این بار شمشیر از غلاف بیرون کشید، جام را برداشت و شروع کرد به پر کردن آن. یک چشمش را به آب دوخته بود و دیگری را به شاهین. همین که جام پر شد و می خواست آن را بنوشد، شاهین دوباره بال زد و به طرف او حمله آورد. چنگیزخان با یک ضربه ی دقیق سینه ی شاهین را شکافت.

جریان آب خشک شده بود. چنگیزخان که مصمم بود به هر شکلی آب را بنوشد، از صخره بالا رفت تا سرچشمه را پیدا کند. اما در کمال تعجب متوجه شد که آن بالا برکه ی آب کوچکی است و وسط آن، یکی از
سمی ترین مارهای منطقه مرده است. اگر از آب خورده بود، دیگر در میان زندگان نبود.

خان شاهین مرده اش را در آغوش گرفت و به اردوگاه برگشت. دستور داد مجسمه ی زرینی از این پرنده بسازند و روی یکی از بال هایش حک کنند:

«یک دوست، حتا وقتی کاری می کند که دوست ندارید، هنوز دوست شماست.»

 و بر بال دیگرش نوشتند:

«هر عمل از روی خشم، محکوم به شکست است.»



نوشته شده توسط ح.خسروی در 89/05/08 و ساعت 9:14


پاسخ زیبای جراح قلب به تعمیرکار اتومبیل
روزی جراحی برای تعمیر اتومبیلش آن را به تعمیرگاهی برد.

تعمیرکار بعد از تعمیر به جراح گفت:

من تمام اجزا ماشین را به خوبی می‌شناسم و موتور و قلب آن را کامل باز می‌کنم و تعمیر می‌کنم. در حقیقت من آن را زنده می‌کنم. حال چطور درامد سالانه‌ی من یک صدم شماست؟!

جراح نگاهی به تعمیرکار انداخت و گفت: اگر می‌خواهی درامدت ۱۰۰برابر شود اینبار سعی کن زمانی که موتور در حال کار است آن را تعمیر کنی!!!



نوشته شده توسط ح.خسروی در 89/04/29 و ساعت 13:52


"شکست" وجود ندارد
جك از يک مزرعه‌دار در تکزاس يک الاغ خريد به قيمت ۱۰۰ دلار. قرار شد که مزرعه‌دار الاغ را روز بعد تحويل

     بدهد. اما روز بعد مزرعه‌دار سراغ جك

 آمد و گفت: «متأسفم جوون. خبر بدي برات دارم. الاغه مرد.»

 جك جواب داد: «ايرادي نداره. همون پولم رو پس بده.»

 مزرعه‌دار گفت: «نمي‌شه. آخه همه پول رو خرج کردم..»

جك گفت: «باشه. پس همون الاغ مرده رو بهم بده.»

 مزرعه‌دار گفت: «مي‌خواي باهاش چي کار کني؟»

 جك گفت: «مي‌خوام باهاش قرعه‌کشي برگزار کنم.»

 مزرعه‌دار گفت: «نمي‌شه که يه الاغ مرده رو به قرعه‌کشي گذاشت!»

 جك گفت: «معلومه که مي‌تونم. حالا ببين. فقط به کسي نمي‌گم که الاغ مرده است.»

 يک ماه بعد مزرعه‌دار جك رو ديد و پرسيد: «از اون الاغ مرده چه خبر؟»

 جك گفت: «به قرعه‌کشي گذاشتمش. ۵۰۰ تا بليت ۲ دلاري فروختم و 998 دلار سود کردم.»

 مزرعه‌دار پرسيد: «هيچ کس هم شکايتي نکرد؟»

 جك گفت: «فقط هموني که الاغ رو برده بود. من هم ۲ دلارش رو پس دادم.»

 هميشه در هر شكستي يك فرصت جهت بهره‌برداري هست.


نوشته شده توسط ح.خسروی در 89/04/26 و ساعت 0:14


دختر فداکار
همسرم با صدای بلندی کفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به

دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟

روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم.

تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود.

ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت.

آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود.



نوشته شده توسط ح.خسروی در 89/04/15 و ساعت 2:19

ادامه مطلب

خودت‌ را پنهان‌ كن‌ تا ديده‌ شوي
به نقل از «اسکاول شين» آمده است: دانه‌ كوچك‌ بود و كسي‌ او را نمي‌ديد... سال‌هاي‌ سال‌ گذشته‌ بود و او هنوز همان‌ دانه‌ كوچك‌ بود.

دانه‌ دلش‌ مي‌خواست‌ به‌ چشم‌ بيايد، اما نمي‌دانست‌ چگونه. گاهي‌ سوار باد مي‌شد و از جلوي‌ چشم‌ها مي‌گذشت...




نوشته شده توسط ح.خسروی در 89/03/30 و ساعت 23:11

ادامه مطلب

پیرمرد و سالک
پیر مردی بر قاطری بنشسته بود و از بیابانی می گذشت .. سالکی را بدید که پیاده بودپیر مرد گفت : ای مرد به کجا رهسپاری؟ سالک گفت : به دهی که گویند مردمش خدا نشناسند و کینه و عداوت می ورزند و زنان خود را از ارث محروم می‌کنندپیر مرد گفت : به خوب جایی می روی

سالک گفت : چرا ؟پیر مرد گفت : من از مردم آن دیارم و دیری است که چشم انتظارم تا کسی بیاید و این مردم را هدایت کند سالک گفت : پس آنچه گویند راست باشد ؟پیر مرد گفت : تا راست چه باشد
سالک گفت : آن کلام که بر واقعیتی صدق کند
پیر مرد گفت : در آن دیار کسی را شناسی که در آنجا منزل کنی ؟
سالک گفت : نه
پیر مرد گفت : مردمانی چنین بد سیرت چگونه تو را میزبان باشند ؟...

سالک گفت : ندانم
پیر مرد گفت : چندی میهمان ما باش . باغی دارم و دیری است که با دخترم روزگار می گذرانم



نوشته شده توسط ح.خسروی در 89/03/29 و ساعت 9:59

ادامه مطلب

حضرت سلیمان (ع) و مورچه
روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود ، نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا حمل می کرد .سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید.در همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود ، مورچه به داخل دهان او وارد شد ، و قورباغه به درون آب رفت.

سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد ، ناگاه دید آن قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود ، آن مورچه آز دهان او بیرون آمد، ولی دانه ی گندم را همراه خود نداشت .
سلیمان(ع) آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید....




نوشته شده توسط ح.خسروی در 89/03/21 و ساعت 19:7

ادامه مطلب

تاجر میمون
روزی روزگاری در روستایی در هند؛ مردی به روستایی‌ها اعلام کرد که برای خرید هر میمون 20 دلار به آنها پول خواهد داد. روستایی‌ها هم که دیدند اطراف‌شان پر است از میمون؛ به جنگل رفتند و شروع به گرفتن‌شان کردند و مرد هم هزاران میمون به قیمت 20 دلار از آنها خرید ولی با کم شدن تعداد میمون‌ها روستایی‌ها دست از تلاش کشیدند. به همین خاطر مرد این‌بار پیشنهاد داد برای هر میمون به آنها 40 دلار خواهد پرداخت. با این شرایط روستایی‌ها فعالیت خود را از سر گرفتند. پس از مدتی موجودی باز هم کمتر و کمتر شد تا روستایی‌ان دست از کار کشیدند و برای کشاورزی سراغ کشتزارهای‌شان رفتند.


این بار پیشنهاد به 45 دلار رسید و...




نوشته شده توسط ح.خسروی در 89/03/21 و ساعت 18:59

ادامه مطلب

ظرفیت انسان ها
www.jaleb.netمردی از دست روزگار سخت می نالید. پیش استادی رفت و برای رفع غم و رنج خود راهی خواست.استاد لیوان اب نمکی را به خورد او داد و از مزه اش پرسید؟

آن مرد آب را به بیرون از دهان ریخت و گفت: خیلی شور و غیر قابل تحمل است.
استاد وی را کنار دریا برده و به وی گفت همان مقدار اب بنوشد و بعد از مزه اش پرسید؟
مرد گفت: ...

خوب است و می توان تحمل کرد.
استاد گفت شوری آب همان سختی های زندگی است. شوری این دو آب یکی ولی ظرفشان متفاوت بود. سختی و رنج دنیا همیشه ثابت است و این ظرفیت ماست که مزه انرا تعین می کند پس وقتی در رنج هستی بهترین کار بالا بردن ظرفیت و درک خود از مسائل است.

نوشته شده توسط ح.خسروی در 89/03/21 و ساعت 18:57


خراش عشق مادر
یک روز گرم تابستان ، پسر کوچکی با عجله لباسهایش را در آورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت.

مادرش از پنجره نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت میبرد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی پسرش شنا می کرد.
مادر وحشتزده به سمت دریاچه دوید و با فریادش پسرش را صدا زد . پسرش سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود.
تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد، مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت می کشید ولی عشق مادر...

آنقدر زیاد بود که نمی گذاشت پسر در کام تمساح رها شود.کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود ، صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را فراری داد.
پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی پیدا کند. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود.
خبرنگاری که با کودک مصاحبه می کرد از او خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخمها را نشان داد ،سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت ،

این زخمها را دوست دارم ، اینها خراشهای عشق مادرم هستند.

نوشته شده توسط ح.خسروی در 89/03/21 و ساعت 18:46


این باید نشونه ای از طرف خدا باشه !
یک روز یک زن و مرد با ماشینا شون با هم تصادف ناجوری می کنن. بطوریکه ماشین هردوشون بشدت آسیب میبینه. ولی هردوشون بطرز معجزه آسایی جون سالم بدر می برن ...

وقتی که هر دو از ماشینشون که حالا تبدیل به آهن قراضه شده بیرون میان، راننده ی خانم بر میگرده میگه :
- آه چه جالب شما مرد هستید!
ببینید چه به روز ماشینامون اومده !
همه چیز داغون شده ولی ما سالم هستیم!



نوشته شده توسط ح.خسروی در 89/02/30 و ساعت 19:29

ادامه مطلب

عجب خوش شانسی!
پیر مرد روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت. روزی اسب پیرمرد فرار کرد، همه همسایه ها برای دلداری به خانه پیر مرد آمدند و گفتند:عجب شانس بدی آوردی که اسبت فرارکرد!

روستا زاده پیر جواب داد: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ همسایه ها با تعجب جواب دادن: خوب معلومه که این از بد شانسیه!

هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پی مرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه برگشت. این بار همسایه ها برای تبریک نزد پیرمرد آمدند: عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت به همراه بیست اسب دیگر به خانه بر گشت!

پیر مرد بار دیگر در جواب گفت: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ فردای آن روز پسر پیرمرد در میان اسب های وحشی، زمین خورد و پایش شکست. همسایه ها بار دیگر آمدند: عجب شانس بدی! وکشاورز پیر گفت: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ وچند تا از همسایه ها با عصبانیت گفتند: خب معلومه که از بد شانسیه تو بوده پیرمرد کودن!

چند روز بعد نیروهای دولتی برای سربازگیری از راه رسیدند و تمام جوانان سالم را برای جنگ در سرزمینی دوردست با خود بردند. پسر کشاورز پیر به خاطر پای شکسته اش از اعزام، معاف شد.

همسایه ها بار دیگر برای تبریک به خانه پیرمرد رفتند: عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد! و کشاورز پیر گفت: از کجا میدانید که...؟

نوشته شده توسط ح.خسروی در 89/02/12 و ساعت 1:7


چرچيل و راننده تاکسی
چرچيل(نخست وزير اسبق بريتانيا) روزی سوار تاکسی شده بود و به دفتر BBC برای مصاحبه می‌رفت.

هنگامی که به آن جا رسيد به راننده گفت آقا لطفاً نيم ساعت صبر کنيد تا من برگردم.

راننده گفت: "نه آقا! من می خواهم سريعاً به خانه بروم تا سخنرانی چرچيل را از راديو گوش دهم" .

چرچيل از علاقه‌ی اين فرد به خودش خوشحال و ذوق‌زده شد و يک اسکناس ده پوندی به او داد.

راننده با ديدن اسکناس گفت: "گور بابای چرچيل! اگر بخواهيد، تا فردا هم اين‌جا منتظر می‌مانم!"

نوشته شده توسط ح.خسروی در 89/02/12 و ساعت 1:6


"علی کوچولو" الان چه شکلیه؟(عکس)

یادش بخیر !
شعر تیتراژ سریال علی کوچولو این بود:

 علی کوچولو تو قصه ها نیست

مثل من و تو اون دور دورا نیست

نه قهرمانه

نه خیلی ترسو

نه خیلی پر حرف

نه خیلی کم رو

خونشون در داره

در خونشون کلون داره

حیات داره ایون داره

اتاقش طاقچه داره

حیاتش باغچه داره باغچه ای داره گل گلی

کنار حوضش بلبلی

لای لای لای

لی لی لی لی - لی لی لی لی

این مادرش مادر علی

مامان خوبش چه مهربونه

علی کوچولو اینو می دونه

اینم باباش چه خالیه جاش

رفته به جبهه

خدا به همراش

علی کوچولو چه خوب و نازه

واسمون داره حرفای تازه

نوشته شده توسط ح.خسروی در 89/02/05 و ساعت 0:35


اگر کسي بدي مي‌کند، در آن لحظه فقط بيمار است
از دست هيچ‌کس دلخور مشو و کينه به دل مگير و آرامش خود را هرگز از دست نده و بدان که هروقت کسي بدي مي‌کند، در آن لحظه بيمار است.

روزي سقراط، حکيم معروف يوناني مردي را ديد که خيلي ناراحت و متاثر است. علت ناراحتيش را پرسيد، پاسخ داد: در راه که مي‌آمدم يکي از آشنايان را ديدم. سلام کردم جواب نداد و با بي‌اعتنايي و خودخواهي گذشت و رفت و من از اين طرز رفتار او خيلي رنجيدم.

سقراط گفت: چرا رنجيدي؟

مرد با تعجب گفت: خوب معلوم است، چنين رفتاري ناراحت‌کننده است.

سقراط پرسيد: اگر در راه کسي را مي‌ديدي که به زمين افتاده و از درد و بيماري به خود مي‌پيچد، آيا از دست او دلخور و رنجيده مي‌شدي؟



نوشته شده توسط ح.خسروی در 89/02/05 و ساعت 0:13

ادامه مطلب

شاگرد زيرك و استاد!
استاد دانشگاه با این سوال شاگردانش را به يك چالش ذهنی کشاند:آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"

استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"

شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"

استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر صفات ماست , خدا نیز شیطان است!"

نوشته شده توسط ح.خسروی در 89/02/05 و ساعت 0:10

ادامه مطلب

وقت شناسی‌ !!!
در مراسم تودیع پدر پابلو، کشیشی که ۳۰ سال در کلیسای شهر کوچکی خدمت کرده و بازنشسته شده بود، از یکی‌ از سیاستمداران اهل محل برای سخنرانی دعوت شده بود.

در روز موعود، مهمان سیاستمدار تاخیر داشت و بنابرین کشیش تصمیم گرفت کمی‌ برای مستمعین صحبت کند. پشت میکروفن قرار گرفته و گفت: ۳۰ سال قبل وارد این شهر شدم.

انگار همین دیروز بود.



نوشته شده توسط ح.خسروی در 88/12/21 و ساعت 23:9

ادامه مطلب

استاد راهنما
يک روز آفتابي، خرگوشي خارج از لانه خود به جديت هرچه تمام در حال تايپ بود. در همين حين، يک روباه او را ديد.

روباه: خرگوش داري چيکار مي کني؟

خرگوش: دارم پايان نامه مي نويسم.

روباه: جالبه، حالا موضوع پايان نامت چي هست؟

خرگوش: من در مورد اينکه يک خرگوش چطور مي تونه يک روباه رو بخوره، دارم مطلب مي نويسم.

روباه: احمقانه است، هر کسي مي دونه که خرگوش ها، روباه نمي خورند.

خرگوش: مطمئن باش که مي تونند، من مي تونم اين رو بهت ثابت کنم، دنبال من بيا.


نوشته شده توسط ح.خسروی در 88/12/21 و ساعت 19:11

ادامه مطلب

قیمت معجزه!
وقتي سارا دخترک هشت ساله اي بود، شنيد که پدر ومادرش درباره برادر کوچکترش صحبت مي کنند. فهميد برادرش سخت بيمار است و آنها پولي براي مداواي او ندارند. پدر به تازگي کارش را از دست داده بود و نمي توانست هزينه جراحي پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد.

سارا با ناراحتي به اتاق خوابش رفت و از زير تخت، قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست، سکه ها را روي تخت ريخت و آنها را شمرد، فقط 5 دلار.



نوشته شده توسط ح.خسروی در 88/12/10 و ساعت 22:40

ادامه مطلب

قدرت باور ها
در یک باشگاه بدنسازی پس از اضافه کردن 5 کیلوگرم به رکورد قبلی ورزشکاری از وی خواستند که رکورد جدیدی برای خود ثبت کند. اما او موفق به این کار نشد. پس از او خواستند وزنه ای که 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر است را امتحان کند. این دفعه او براحتی وزنه را بلند کرد.

این مسئله برای ورزشکار جوان و دوستانش امری کاملا طبیعی به نظر می رسید اما برای طراحان...

این آزمایش جالب و هیجان انگیز بود چرا که آنها اطلاعات غلط به وزنه بردار داده بودند. او در مرحله اول از عهده بلند کردن وزنه ای برنیامده بود که در واقع 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر بود و در حرکت دوم ناخودآگاه موفق به بهبود رکوردش به میزان 5 کیلوگرم شده بود.

او در حالی و با این «باور» وزنه را بلند کرده بود که خود را قادر به انجام آن می دانست.

نوشته شده توسط ح.خسروی در 88/12/05 و ساعت 13:44


کوری / نگاهی به رمان کوری اثر ژوزه ساراماگو
کوری واخلاق

کوری روایت انسانیت انسان هاست در شرایطی که ابتدائا به نظر غیرعادی می آید اما چنین نیست وگویا با وجود رخداد مشخصی مثل کوری مرز دقیقی بین عادی و غیر عادی یعنی شرایط قبلی و فعلی وجود ندارد.دقت کنید که در این کوری چشم از نظر فیزیولوژی کاملا سالم وعادی است. در حقیقت هرآنچه اتفاق می افتد عادی است وشاهد ما هم رفتار این انسان ها و نمایش انسانیت انسان هایی است که در این شرایط جدید قرار گرفته اند.


خلاصه و دانلود رمان در ادامه مطلب



نوشته شده توسط ح.خسروی در 88/11/28 و ساعت 23:41

ادامه مطلب

عشق در بیمارستان
لحظه اي که در يکي از اتاق هاي بيمارستان بستري شده بودم، زن و شوهري در تخت روبروي من مناقشه ي بي پاياني را ادامه مي دادند. زن مي خواست از بيمارستان مرخص شود و شوهرش مي خواست او همان جا بماند.

 از حرف هاي پرستارها متوجه شدم که زن يک تومور دارد و حالش بسيار وخيم است.در بين مناقشه اين دو نفر کم کم با وضيعت زندگي آنها آشنا شدم. يک خانواده روستائي ساده بودند با دو بچه. دختري که سال گذشته وارد دانشگاه شده و يک پسر که در دبيرستان درس مي خواند و تمام ثروتشان يک مزرعه کوچک، شش گوسفند و يک گاو است. در راهروي بيمارستان يک تلفن همگاني بود و هر شب مرد از اين تلفن به خانه شان زنگ مي زد. صداي مرد خيلي بلند بود و با آن که در اتاق بيماران بسته بود، اما صدايش به وضوح شنيده مي شد. موضوع هميشگي مکالمه تلفني مرد با پسرش هيچ فرقي نمي کرد :گاو و گوسفند ها را براي چرا برديد؟ وقتي بيرون مي رويد، يادتان نرود در خانه را ببنديد. درس ها چطور است؟ نگران ما نباشيد. حال مادر دارد بهتر مي شود. بزودي برمي گرديم...



   چند روز بعد....

نوشته شده توسط ح.خسروی در 88/11/19 و ساعت 7:18

ادامه مطلب

مرد جوان و کشاورز
مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود. کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد. مرد قبول کرد.

در طویله اولی که بزرگترین بود باز شد. باور کردنی نبود بزرگ ترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمین می کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت. دومین در طویله که کوچک تر بود باز شد. گاوی کوچک تر از قبلی که با سرعت حرکت کرد.

جوان پیش خودش گفت: منطق می گوید این را ولش کنم چون گاو بعدی کوچک تر است و این ارزش جنگیدن ندارد. سومین در طویله هم باز شد و همان طور که فکر می کرد ضعیف ترین و کوچک ترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود. پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد… اما گاو دم نداشت!

نتیجه : زندگی پر از ارزش های دست یافتنی است اما اگر به آن ها اجازه رد شدن بدهیم ممکن است که دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود. برای همین سعی کن که همیشه اولین شانس را بربایی.



نوشته شده توسط ح.خسروی در 88/11/18 و ساعت 18:34


اصرار عجیب پسر کوچولو
  يکی بود يکی نبود. يه روزی روزگاری يه خانواده ی سه نفری بودن. يه پسر کوچولو بود با مادر و پدرش، بعد از يه مدتی خدا يه داداش کوچولوی خوشگل به پسرکوچولوی قصه ی ما ميده.

بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت پسرکوچولو هی به مامان و باباش اصرار می کنه که اونو با نوزاد تنها بذارن. اما مامان و باباش می‌ترسيدن که پسرشون حسودی کنه و يه بلايی سر داداش کوچولوش بياره.

اصرارهای پسرکوچولوی قصه اونقدر زياد شد که پدر و مادرش تصميم گرفتن اينکارو بکنن اما در پشت در اتاق مواظبش باشن.

پسر کوچولو که با برادرش تنها شد، خم شد روی سرش و گفت : داداش کوچولو! تو تازه از پيش خدا اومدی … به من می گی خدا چه شکليه ؟ آخه من کم کم داره يادم مي ره!

نوشته شده توسط ح.خسروی در 88/10/28 و ساعت 16:31


مگه رفتي پطرزبورگ؟
اصلا معلوم نيست که اين همه روابط حسنه بعد از جنگ‌هاي طولاني و خونين ميان ايران و روسيه چطوري آغاز شد که اين همه مردم کوچه و بازار گرفتار واژه‌هاي روسي شدند. اصلا باورکردني نيست، براي مردم کوچه و بازار آن روزگار بعضي از شهرهاي روسيه شد آخر آخر دنيا. مثلا همين پطرزبورگ که از زمان فتحعلي‌شاه قاجار مردم آن را مي‌شناختند. اصلا با گوشت و پوست‌شان احساس‌اش مي‌كردند. به‌خصوص بعد از اينکه توپ مرواريد که مي‌گفتند ساخت روسيه است وارد ايران شد.

آخر روايت است که فتحعلي‌شاه قاجار آمد ايستاد در ميدان مشق و بادي به غبغب انداخت و دستور داد: «توپي در کنيد که تا پطرزبورگ برود.» خب شايد از آن روز به بعد بود که مردم همه فکر کردند واقعا پطرزبورگ کجاست؟ خب وسايل ارتباط جمعي هم که نبود راديور هم نبود. تلويزيون هم نبود که در نخستين سفر‌هاي ناصرالدين‌شاه همراه باشد و لحظه‌به‌لحظه راپورت دهد. آن هم سال 1290 با تشويق مشيرالدوله و با مقدماتي که ملکم‌خان ناظم‌الملک سفير ايران در لندن فراهم کرده بود. شايد از آن زمان هم مردم مي‌دانستند که چقدر پطرزبورگ دور است.

در اين مسافرت که قريب پنج ماه مدت گرفت در همه‌جا سلاطين و روساي ممالک اروپا از‌ شاه ايران به‌خوبي استقبال کردند. از همان روزها مردم تهرون قديم يک اصطلاح داشتند. که وقتي کسي راه کوتاهي را طول مي‌داد مي‌پرسيدند: «مگه رفتي پطرزبورگ»؟ بايد اعتراف کرد که جاي تعجب است چگونه نام يک شهر در يک کشور براي مردمي ديگر يک اصطلاح است و بار معنايي خودش را هم دارد.



نوشته شده توسط ح.خسروی در 88/10/28 و ساعت 16:21


معلم،سیب و توت فرنگی
یک خانم معلم ریاضی به یک پسر هفت ساله ریاضی یاد می‌داد. یک روز ازش پرسید: اگر من بهت یک سیب و یک سیب و یکی بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟

 پسر بعد از چند ثانیه با اطمینان گفت: 4 تا! معلم نگران شده انتظار یک جواب صحیح آسان رو داشت (3).

 او نا امید شده بود. او فکر کرد "شاید بچه خوب گوش نکرده است" تکرار کرد: خوب گوش کن، خیلی ساده است تو می‌تونی جواب صحیح بدهی اگر به دقت گوش کنی. اگر من به تو یک سیب و یک سیب دیگه و یکی بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟

 پسر که در قیافه معلمش نومیدی می‌دید دوباره شروع کرد به حساب کردن با انگشتانش در حالیکه او دنبال جوابی بود که معلمش رو خوشحال کند تلاش او برای یافتن جواب صحیح نبود تلاشش برای یافتن جوابی بود که معلمش را خوشحال کند. برای همین با تامل پاسخ داد "4"..... نومیدی در صورت معلم باقی ماند.

به یادش اومد که پسر توت فرنگی رو دوست دارد. او فکر کرد شاید پسرک سیب رو دوست ندارد و برای همین نمی‌تونه تمرکز داشته باشه. در این موقع او با هیجان فوق العاده و چشم‌های برق‌زده پرسید: اگر من به تو یک توت فرنگی و یکی دیگه و یکی بیشتر توت فرنگی بدهم تو چند تا توت فرنگی خواهی داشت؟

معلم خوشحال بنظر می‌رسید و پسرک با انگشتانش دوباره حساب کرد. و پسر با تامل جواب داد "3"؟ حالا خانم معلم تبسم پیروزمندانه داشت. برای نزدیک شدن به موفقیتش او خواست به خودش تبریک بگه ولی یه چیزی مونده بود او دوباره از پسر پرسید: اگر من به تو یک سیب و یک سیب دیگه و یکی دیگه بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟ پسرک فوری جواب داد "4"!!!

خانم معلم مبهوت شده بود و با صدای گرفته و خشمگین پرسید چطور ؟ آخه چطور؟ پسرک با صدای پایین و با تامل پاسخ داد "برای اینکه من قبلا یک سیب در کیفم داشتم" نتیجه : اگر کسی جواب غیر قابل انتظاری به سوال ما داد ضرورتا آن اشتباه نیست شاید یه بُعدی از آن را ابدا نفهمیدیم.


نوشته شده توسط ح.خسروی در 88/10/14 و ساعت 22:31


اطلاعات لطفا (این داستانو بخونید)
وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده.ا

قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرفمیزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم .

بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که  همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ می داد.ا

ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد . بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود . رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.ا



نوشته شده توسط ح.خسروی در 88/10/14 و ساعت 0:25

ادامه مطلب

فکر مي کردم تو بيداري!!!
مردي به دربار خان زند مي رود و با ناله و فرياد مي خواهد تا کريمخان را ملاقات کند. سربازان مانع ورودش مي شوند. خان زند در حال کشيدن قليان ناله و فرياد مردي را مي شنود و مي پرسد ماجرا چيست؟ پس از گزارش سربازان به خان ؛ وي دستور مي دهد که مرد را به حضورش ببرند.

مرد به حضور خان زند مي رسد. خان از وي مي پرسد که چه شده است اين چنين ناله و فرياد مي کني؟

مرد با درشتي مي گويد دزد ، همه اموالم را برده و الان هيچ چيزي در بساط ندارم.

خان مي پرسد وقتي اموالت به سرقت ميرفت تو کجا بودي؟

مرد مي گويد من خوابيده بودم.

خان مي گويد خب چرا خوابيدي که مالت را ببرند؟

مرد در اين لحظه پاسخي مي دهد آن چنان که استدلالش در تاريخ ماندگار مي شود و سرمشق آزادي خواهان مي شود .

مرد مي گويد : چون فکر مي کردم تو بيداري من خوابيده بودم!!!

خان بزرگ زند لحظه اي سکوت مي کند و سپس دستور مي دهد خسارتش از خزانه جبران کنند. و در آخر مي گويد اين مرد راست مي گويد ما بايد بيدار باشيم!


نوشته شده توسط ح.خسروی در 88/10/09 و ساعت 8:26


فکر مي کردم تو بيداري!!!
مردي به دربار خان زند مي رود و با ناله و فرياد مي خواهد تا کريمخان را ملاقات کند. سربازان مانع ورودش مي شوند. خان زند در حال کشيدن قليان ناله و فرياد مردي را مي شنود و مي پرسد ماجرا چيست؟ پس از گزارش سربازان به خان ؛ وي دستور مي دهد که مرد را به حضورش ببرند.

مرد به حضور خان زند مي رسد. خان از وي مي پرسد که چه شده است اين چنين ناله و فرياد مي کني؟

مرد با درشتي مي گويد دزد ، همه اموالم را برده و الان هيچ چيزي در بساط ندارم.

خان مي پرسد وقتي اموالت به سرقت ميرفت تو کجا بودي؟

مرد مي گويد من خوابيده بودم.

خان مي گويد خب چرا خوابيدي که مالت را ببرند؟

مرد در اين لحظه پاسخي مي دهد آن چنان که استدلالش در تاريخ ماندگار مي شود و سرمشق آزادي خواهان مي شود .

مرد مي گويد : چون فکر مي کردم تو بيداري من خوابيده بودم!!!

خان بزرگ زند لحظه اي سکوت مي کند و سپس دستور مي دهد خسارتش از خزانه جبران کنند. و در آخر مي گويد اين مرد راست مي گويد ما بايد بيدار باشيم!

نوشته شده توسط ح.خسروی در 88/10/07 و ساعت 22:52


پادشاه و مردم
در زمان هاي گذشته، پادشاهي تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايي مخفي كرد.

بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از كنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي كردند كه اين چه شهري است كه نظم ندارد. حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ...

با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمي داشت.

نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد. بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرار داد.

ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد.

پادشاه در آن يادداشت نوشته بود:

"هر سد و مانعي مي تواند شانسي براي تغيير زندگي انسان باشد."

نوشته شده توسط ح.خسروی در 88/10/01 و ساعت 16:45


امید، خود زندگیست
گفته اند اسبی به بیماری گرفتار آمد و پشت دروازه شهر بیفتاد . صاحب اسب او را رها کرده و به داخل شهر شد مردم به او گفتند اسبت از چه بابت به این روزگار پرنکبت بیفتاد و مرد گفت از آنجایی که غمخواران نازنینی همچون شما نداشت و مجبور بود دائم برای من بار حمل کند .

یکی گفت براستی چنین است من هم مانند اسب تو شده ام . مردم به هیکل نحیف او نظری انداختند و او گفت زن و فرزندانم تا توان داشتم و بار می کشیدم در کنارم بودند و امروز من هم مانند اسب این مرد تنهایم و لحظه رفتنم را انتظار می کشم .

 می گویند آن مرد نحیف هر روز کاسه ایی آب از لب جوی  برداشته و برای اسب نحیف تر از خود می برد . ودر کنار اسب می نشست و راز دل می گفت . چند روز که گذشت اسب بر روی پای ایستاد و همراه پیرمرد به بازار شد .

صاحب اسب و مردم متعجب شدند . او را گفتند چطور برخواست . پیرمرد خنده ایی کرد و گفت از آنجایی که دوستی همچون من یافت که تنهایش نگذاشتم و در روز سختی کنارش بودم.

می گویند: از آن پس پیر مرد و اسب هر روز کام رهگذران تشنه را سیراب می کردند و دیگر مرگ را هم انتظار نمی کشیدند…

نوشته شده توسط ح.خسروی در 88/09/29 و ساعت 0:8


یکی از بستگان خدا !!
شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.

پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.
در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد...

-آهای، آقا پسر!

پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید: شما خدا هستید؟

-نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!

-آهان، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!



نوشته شده توسط ح.خسروی در 88/09/21 و ساعت 18:57


داستان کوتاه ليلي، زير درخت انار

ليلي زير درخت انار نشست.
درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ.
گلها انار شد، داغ داغ. هر اناري هزارتا دانه داشت.
دانه ها عاشق بودند، دانه ها توي انار جا نمي شدند. انار کوچک بود. دانه ها ترکيدند.
انار ترک برداشت. خون انار روي دست ليلي چکيد.
ليلي انار ترک خورده را از شاخه چيد.
مجنون به ليلي اش رسيد.
خدا گفت: راز رسيدن فقط همين بود. کافي است انار دلت ترک بخورد....

نوشته: محسن سپهرنیا


نوشته شده توسط ح.خسروی در 88/09/11 و ساعت 23:36


جک و یک رفتار خوب
یکی از روزهای سال اول دبیرستان بود. من از مدرسه به خانه بر می گشتم که یکی از بچه های کلاس را دیدم. اسمش "جک" بود و انگار همه‌ی کتابهایش را با خود به خانه می برد. با خودم گفتم: "کی این همه کتاب رو آخر هفته به خانه می بره. حتما ً این پسر خیلی بی حالی است!"

من برای آخر هفته ­ام برنامه‌ ریزی کرده بودم. (مسابقه‌ی فوتبال با بچه ها، مهمانی خانه‌ی یکی از همکلاسی ها) بنابراین شانه هایم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.‌

همینطور که می رفتم،‌ تعدادی از بچه ها رو دیدم که به طرف او دویدند و او را به زمین انداختند. کتابهاش پخش شد و خودش هم روی خاکها افتاد.


نوشته شده توسط ح.خسروی در 88/09/09 و ساعت 18:31

ادامه مطلب

برنده مسابقه ....بود
روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که با هم مسابقه ی دو بدهند .
هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود .
جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند ...
و مسابقه شروع شد ....

راستش, کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچیکی بتوانند به نوک برج برسند .
شما می تونستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید:

" اوه,عجب کار مشکلی !!"
"اونها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند .."

یا :
"هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست. برج خیلی بلنده !"

قورباغه های کوچیک یکی یکی شروع به افتادن کردند...
بجز بعضی که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر می رفتند ...

جمعیت هنوز ادامه می داد,"خیلی مشکله!!! هیچ کس موفق نمی شه !"
و تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته می شدند و از ادامه دادن منصرف ...

ولی فقط یکی به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر ....
این یکی نمی خواست منصرف بشه !

بالاخره بقیه ازادامه بالا رفتن منصرف شدند. به جز اون قورباغه کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها کسی بود که به نوک رسید!

بقیه قورباغه ها مشتاقانه می خواستند بدانند او چگونه این کار رو انجام داده؟

اونا ازش پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به نوک برج و موفق شدن رو پیدا کرده؟

وقتی برای کشف راز این موفقیت به سراغ قورباغه رفتند تازه فهمیدند ...

 برنده مسابقه کر بوده است.


نوشته شده توسط ح.خسروی در 88/09/02 و ساعت 15:12


چقدر راحت می توان زور گفت...

یه داستانک از آنتوان چخوف:

همين چند روز پيش، «يوليا واسيلي ‌‌‌‌اِونا» پرستار بچه‌‌‌هايم را به اتاقم دعوت كردم تا با او تسويه حساب كنم. به او گفتم: بنشينيد«يوليا واسيلي ‌‌‌‌‌اِونا»! مي‌‌‌‌دانم كه دست و بالتان خالي است امّا رودربايستي داريد و آن را به زبان نمي‌‌‌آوريد. ببينيد، ما توافق كرديم كه ماهي سي‌‌‌روبل به شما بدهم اين طور نيست؟
- چهل روبل.
- نه من يادداشت كرده‌‌‌‌ام، من هميشه به پرستار بچه‌‌هايم سي روبل مي‌‌‌دهم. حالا به من توجه كنيد. شما دو ماه براي من كار كرديد.
- دو ماه و پنج روز
- دقيقاً دو ماه، من يادداشت كرده‌‌‌ام. كه مي‌‌شود شصت روبل. البته بايد نُه تا يكشنبه از آن كسر كرد. همان‌طور كه مي‌‌‌‌‌دانيد يكشنبه‌‌‌ها مواظب «كوليا» نبوديد و براي قدم زدن بيرون مي‌‌رفتيد. سه تعطيلي .



نوشته شده توسط ح.خسروی در 88/08/29 و ساعت 23:50

ادامه مطلب

نیاز

لوئیز رفدفن ، زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس ، و نگاهی مغموم . وارد خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمی تواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند.

جان لانگ هاوس، صاحب مغازه، با بی اعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند.

زن نیازمند در حالی که اصرار میکرد گفت: «آقا شما را به خدا به محض اینکه بتوانم پولتان را میآورم .»

جان گفت نسیه نمی دهد. مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را می شنید به مغازه دار گفت : «ببین این خانم چه میخواهد خرید این خانم با من .»

خواربار فروش گفت: لازم نیست خودم می دهم لیست خریدت کو ؟

لوئیز گفت : اینجاست.

- « لیست ات را بگذار روی ترازو به اندازه وزنش هر چه خواستی ببر.» !!

لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد، از کیفش تکه کاغذی درآورد و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ترازو پایین رفت.

خواربارفروش باورش نمیشد.
مشتری از سر رضایت خندید.

مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه دیگر ترازو کرد کفه ترازو برابر نشد، آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند.

در این وقت، خواربار فروش با تعجب و دلخوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته است.

کاغذ لیست خرید نبود، دعای زن بود که نوشته بود:
« ای خدای عزیزم تو از نیاز من با خبری، خودت آن را برآورده کن »

نوشته شده توسط ح.خسروی در 88/08/10 و ساعت 0:57


داستان بسیار زیبای خیانت!

رفت و رفت ولی ناگهان گودال را ندید و داخل آن افتاد و گیر کرد. بخت به او رو کرده بود که...

داستان بسیار زیبای خیانت! (تصویری)





نوشته شده توسط ح.خسروی در 88/08/05 و ساعت 9:40

ادامه مطلب

هرگز زود قضاوت نکن !

مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.

به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می‌کرد فریاد زد: پدر نگاه کن درخت‌ها حرکت می‌کنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.

کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف‌های پدر و پسر را می‌شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار می‌کرد، متعجب شده بودند.

ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می‌کنند.

زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می‌کردند.
 
باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید.

او با لذت آن را لمس کرد و چشم‌هایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران می‌بارد،‌ آب روی من چکید.

زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: ‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی‌کنید؟

مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می‌گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می‌تواند ببیند.



نوشته شده توسط ح.خسروی در 88/08/05 و ساعت 9:32


وقتی جنبه ریاست نداری…!

 شما به تازگی رئیس یه بیمارستان شدید.یه روز صبح مثل همیشه وارد اتاق کارت می شی و با یه گزارش متفاوت روی میز برخورد می کنی.
وقتی به دقت مطالعه اش می کنی متوجه می شی که مربوط به مرگ 3 تن از بیماران بستری شده در بخش مراقبت های ویژه قلب، در سه روز متوالیه.

به مسئول دفترت می گی مسئولین این بخش رو خبر کنه تا به اتاق رئیس بیان و همچنین ازش می خوای تا با مسئول حراست بیمارستان تلفنی صحبت کنی.

مطلب رو با هر کی در میون می زاری صحبت از یه معجزه یا جا خوش کردن عزرائیل می شه.

آخه تو گزارش اومده که رو یه تخت خاص در سه روز متوالی سه نفر راس ساعت 8 صبح جان خود را از دست دادن و عجیب تر اینکه یکی از این بیماران خیلی هم حال عمومیش بد نبوده.




نوشته شده توسط ح.خسروی در 88/07/15 و ساعت 23:54

ادامه مطلب

لبخندی که زندگی ام را نجات داد!
بسياري از مردم كتاب "شاهزاده كوچولو " اثر اگزوپري " را مي شناسند. اما شايد همه ندانند كه او خلبان جنگي بود و با نازيها جنگيد وكشته شد .
 
قبل از شروع جنگ جهاني دوم اگزوپري در اسپانيا با ديكتاتوري فرانكو مي جنگيد . او تجربه هاي حيرت آو خود را در مجموعه اي به نام لبخند گرد آوري كرده است .
 
در يكي از خاطراتش مي نويسد كه او را اسير كردند و به زندان انداختند او كه از روي رفتارهاي خشونت آميز نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد مينويسد :
 
"مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همين دليل بشدت نگران بودم . جيبهايم را گشتم تا شايد سيگاري پيدا كنم كه از زير دست آنها كه حسابي لباسهايم را گشته بودند در رفته باشد يكي پيدا كردم وبا دست هاي لرزان آن را به لبهايم گذاشتم ولي كبريت نداشتم .
 

نوشته شده توسط ح.خسروی در 88/07/08 و ساعت 7:0

ادامه مطلب

تصاوير خاطره‌انگيز: باز آمد بوي ماه مدرسه



نوشته شده توسط ح.خسروی در 88/06/31 و ساعت 18:44

ادامه مطلب

خاطرات خواندنی یک عاقد از سر سفره های عقد

دعوایی بر سر مهریه

ساعت ۸ صبح بود، شنبه گذشته. داماد برای طلاق آمده بود ، پس از عقدی که روز پنج شنبه دو روز قبلش بسته شده بود.

پنج شنبه بعد از ظهر در اتاقم بودم که سروصدایی را شنیدم.
به بچه ها گفتم دعواشده ؟ گفتند چیزی نیست درست میشه. اما ادامه یافت.

حکایت را جویا شدیم. داماد می گفت مهریه باید عندالاستطاعه باشد و خانواده از او پشتیبانی می کردند.
پدر عروس و پشتیبانانش هم میگفت باید عندالمطالبه باشد. کار به دعوا و زدو خورد و حرفهای زشت رسید. دفتردار زبان بازم را با آنها راهی اتاق کردم اما کارگر نیفتاد.

داماد بارها قهر کرد اما باز برش گرداندند. همه شاکی و عضو طرفی از دعوا برای درگیری بودندتا بالاخره راضی شدند برسرسفره عقد بنشینند. عقد کردند با قرار عندالمطالبه و رفتند.
اما قابل پیش بینی بود که باز می گردند.

صبح روز شنبه داماد مصمم بود دختر را طلاق دهد. طلاقی بعد از دوروز زندگی نامشترک.

تجربه یک عاقد: تمام قرارهارا پیش از دعوت مردم و آمدن برای عقد چک کرده و همه چیز را تمام کنید. به آبرو هم بیاندیشید.




نوشته شده توسط ح.خسروی در 88/06/25 و ساعت 6:30

ادامه مطلب

شانس خود را امتحان کنید

 مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود.
کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد. مرد قبول کرد. در طویله اولی که بزرگترین بود باز شد .
باور کردنی نبود بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمین می کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت. دومین در طویله که کوچکتر بود باز شد.

گاوی کوچکتر از قبلی که با سرعت حرکت کرد .جوان پیش خودش گفت : منطق می گوید این را ولش کنم چون گاو بعدی کوچکتر است و این ارزش جنگیدن ندارد. سومین در طویله هم باز شد و همانطور که فکر میکرد ضعیفترین و کوچکترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود.

پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد.اما.........گاو دم نداشت!!!!

زندگی پر از ارزشهای دست یافتنی است اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهیم ممکن است که دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود. برای همین سعی کن که همیشه اولین شانس را دریابی.



نوشته شده توسط ح.خسروی در 88/06/16 و ساعت 5:42


من دخترک را همان جا رها کردم!

دو راهب که مراحلي از سير و سلوک را گذرانده بودند و از دياري به ديار ديگر سفر ميکردند سر راه خود دختري را ديدند که در کنار رودخانه ايستاده بود و ترديد داشت که از آن بگذرد.

وقتي راهبان نزديک رودخانه رسيدند دخترک از آنها تقاضاي کمک کرد. يکي از راهبان بلادرنگ دختر را برداشت و از رودخانه گذراند.

راهبان به راه خود ادامه دادند و مسافتي طولاني را پيمودند تا به مقصد رسيدند.

در همين هنگام راهب دوم که ساعت ها سکوت کرده بود خطاب به همراه خود گفت: " دوست عزيز، ما راهبان نبايد به زنان نزديک شويم. تماس با آنها برخلاف عقايد و مقررات مکتب ماست. در صورتيکه تو دخترک را بغل کردي و از رودخانه عبور دادي.

راهب اولي با خونسردي و با حالتي بي تفاوت پاسخ داد: "من دخترک را همان جا رها کردم ولي تو هنوز به آن چسبيده اي و آن را رها نميکني."


نوشته شده توسط ح.خسروی در 88/06/14 و ساعت 4:58


قضاوت

جالب دات نتزن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند.

روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش درحال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت: لباس‌ها چندان تمیز نیست. انگار نمی‌داند چطور لباس بشوید. احتمالا باید پودر لباس‌شویی بهتری بخرد.

همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت.
 
هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد، زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت:”یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده..”
 
مرد پاسخ داد: من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!


نوشته شده توسط ح.خسروی در 88/06/12 و ساعت 6:43


پیرمرد و پسر زندانی

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .
تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود .

پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم .

من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد.
من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .
دوستدار تو پدر

پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :

پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .
4 صبح فردا 12 نفر از مأموران Fbi و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند .

پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم .

نتیجه اخلاقی :
هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید .
مانع ذهن است . نه اینکه شما یا یک فرد کجا هستید.



نوشته شده توسط ح.خسروی در 88/05/18 و ساعت 13:35


هوس هاي مورچه اي

مورچه ای در پي جمع کردن دانه هاي جو از راهي مي گذشت و نزديک کندوي عسل رسيد. از بوي عسل دهانش آب افتاد ولي کندو بر بالاي سنگي قرار داشت و هر چه سعي کرد از ديواره سنگي بالا رود و به کندو برسد نشد. دست و پايش ليز مي خورد و مي افتاد.

هوس عسل او را به صدا درآورد و فرياد زد:«اي مردم، من عسل مي خواهم، اگر يک جوانمرد پيدا شود و مرا به کندوي عسل برساند يک «جو» به او پاداش مي دهم.»

يک مورچه بالدار در هوا پرواز مي کرد. صداي مورچه را شنيد و به او گفت:«نبادا بروي ها... کندو خيلي خطر دارد!»

مورچه گفت:«بي خيالش باش، من مي دانم که چه بايد کرد.»

بالدار گفت:«آنجا نيش زنبور است.»

مورچه گفت:«من از زنبور نمي ترسم، من عسل مي خواهم.»

بالدار گفت:«عسل چسبناک است، دست و پايت گير مي کند.»

مورچه گفت:«اگر دست و پاگير مي کرد هيچ کس عسل نمي خورد.»

بالدار گفت:«خودت مي داني، ولي بيا و از من بشنو و از اين هوس دست بردار، من بالدارم، سالدارم و تجربه دارم، به کندو رفتن برايت گران تمام مي شود و ممکن است خودت را به دردسر بيندازي.»

مورچه گفت:«اگر مي تواني مزدت را بگير و مرا برسان، اگر هم نمي تواني جوش زيادي نزن. من بزرگتر لازم ندارم و از کسي که نصيحت مي کند خوشم نمي آيد.»

بالدار گفت:«ممکن است کسي پيدا شود و ترا برساند ولي من صلاح نمي دانم و در کاري که عاقبتش خوب نيست کمک نمي کنم.»

مورچه گفت:«پس بيهوده خودت را خسته نکن. من امروز به هر قيمتي شده به کندو خواهم رفت.»

بالدار رفت و مورچه دوباره داد کشيد:«يک جوانمرد مي خواهم که مرا به کندو برساند و يک جو پاداش بگيرد.»

مگسي سر رسيد و گفت:«بيچاره مورچه! عسل مي خواهي و حق داري، من تو را به آرزويت مي رسانم.»

مورچه گفت:«بارک الله، خدا عمرت بدهد. تو را مي گويند «حيوان خيرخواه!»

مگس مورچه را از زمين بلند کرد و او را دم کندو گذاشت و رفت.

مورچه خيلي خوشحال شد و گفت:«به به، چه سعادتي، چه کندويي، چه بويي، چه عسلي، چه مزه يي، خوشبختي از اين بالاتر نمي شود، چقدر مورچه ها بدبختند که جو و گندم جمع مي کنند و هيچ وقت به کندوي عسل نمي آيند.»

مورچه قدري از اينجا و آنجا عسل را چشيد و هي پيش رفت تا رسيد به ميان حوضچه عسل، و يک وقت ديد که دست و پايش به عسل چسبيده و ديگر نمي تواند از جايش حرکت کند.

مور را چون با عسل افتاد کار           دست و پايش در عسل شد استوار

از تپيدن سست شد پيوند او           دست و پا زد، سخت تر شد بند او

هرچه براي نجات خود کوشش کرد نتيجه نداشت. آن وقت فرياد زد:«عجب گيري افتادم، بدبختي از اين بدتر نمي شود، اي مردم، مرا نجات بدهيد. اگر يک جوانمرد پيدا شود و مرا از اين کندو بيرون ببرد دو جو به او پاداش مي دهم.»

گر جوي دادم دو جو اکنون دهم            تا از اين درماندگي بيرون جهم

مورچه بالدار از سفر برمي گشت، دلش به حال او سوخت و او را نجات داد و گفت: «نمي خواهم تو را سرزنش کنم اما هوسهاي زيادي مايه گرفتاري است.

اين بار بختت بلند بود که من سر رسيدم ولي بعد از اين مواظب باش پيش از گرفتاري نصيحت گوش کني و از مگس کمک نگيري. مگس همدرد مورچه نيست و نمي تواند دوست خيرخواه او باشد.»



نوشته شده توسط ح.خسروی در 84/05/18 و ساعت 13:48


لوچ
دهقان پير با ناله مي گفت: ارباب! آخر درد من که يکي دوتا نيست، با وجود اينهمه بدبختي نمي دانم ديگر خدا چرا با من لج کرده و چشم تنها دخترم را چپ آفريده ؟! دخترم همه چيز را دوتا مي بيند!

ارباب گفت: بدبخت! چهل سال است نان مرا زهرمار مي کني! مگر کور بودي، نديدي که چشم دختر من هم چپ است؟!

دهقان گفت: چرا ارباب ديده ام.. اما.. چيزي که هست، دختر شما اين همه خوشبختي شما را دوتا مي بيند..ولي دختر من اين همه بدبختي را .



نوشته شده توسط ح.خسروی در 84/05/18 و ساعت 13:44


مطالب پيشين

:: هفت علت مهمی که همیشه مانع خلاقیت شماست
:: اصلآ چی هست این 90 به 10؟
:: چه مسائلي را نبايد به همسرتان بگوييد؟!
:: جالب و خواندنی از باورهای عامیانه مردم!
:: آیا آن چه دیگران راجع به شما فکر می کنند مهم است؟
:: ۱۵ نکته کامپیوتری که اگر ندانید باعث خنده دیگران می شوید
:: چهار درس زندگی از میمون، موش، قورباغه و سگ
:: پانزده نکته جالب درباره فضا
:: ۳۵ نرم افزار جانبی برای استفاده هر چه بهتر از ویندوز
:: البته مثل همیشه با لینک مستقیم برای دانلود و راحتی شما. مطلب زیر شامل لیستی از 50 بازی فلش اعتیاد آ
:: درست تلفظ کنیم!
:: آموزش حل مکعب روبیک
:: تبدیل ویندوز 7شما شبیه Mac OS X
:: Smart Object یا اشیای هوشمند چیست ؟
:: ناله كن اي دل به عزاي علي

درباره سایت جالب




در دوره ای که رسانه‌های مکتوب مهمترین فرمت رسانه‌ای محسوب می‌شدند توانایی افراد در خواندن و نوشتن، درک آنچه که نوشته شده است و توانایی ایجاد ارتباط از طریق نوشتار، مرز بین باسوادی و بی‌سوادی را تعریف می‌کرد. اما تکنولوزی‌های جدید، اقتصاد جهانی و اینترنت تعریف ما را از باسوادی متحول ساخته‌اند. رسانه‌های مکتوب بر خلاف سابق دیگر فرمت رسانه‌ای مسلط محسوب نمی‌شوند. این نقش در حال حاضر در اختیار رسانه‌های الکترونیک است. با سواد بودن در دنیای امروز به معنی توانایی رمزگشایی، درک، ارزیابی و ایجاد ارتباط با همه اشکال رسانه‌ای و همچنین توانایی در خواندن، ارزیابی و تولید متن، صدا و تصویر یا ترکیبی از همه این عناصر است.
ح.خسروی(جالب دات نت)



بیوگرافی مشاهیر
دانلودیهای جالب
جستجو در کمتر از ۱ ثانیه
5 فونت تحریری زیبا
تاریخ شمسی در برنامه های Office 2003
رمان کوری
آموزش شطرنج
دانلود فایلهای پاورپوینت
دو نوع بازی ورق(پاسور) در ایران
CPU-Zنمایش اطلاعاتcpu
برنامه ریکاوری OO DiskRecovery
40فونت فارسی+نستعلیق
حفاظت ازویروسهای USB
همه اطلاعات یک سایت
اینهم فایرفاکس ۳.۵+(دانلود)
با گوگل ترجمه کنید
آموزش کامل وردپرس دات کام
آموزش بیلیارد
QBlox بازي فکري موبایل
ترفندهای جستجو در گوگل
رمان مزرعهٔ حیوانات
سریال جادویی ویندوز XP
(یک ویرایشگرکداصلی)++Notepad
ایجادتصاویرموزائیکی
Anti kazme gheyz
Ultimate Defrag
Mozilla Firefox 3.6
سالنامه سلامت
برنامه رتوش فوری عکس
یک screen saver بارانی زیبا
تبدیل PDF به EXE
جدول فارسی
پازل فارسی
یک Deleteکننده قوی
برنامه تست سیستم و قطعات
درج قرآن با ترجمه درWord 2003-2007
فونت فارسیXPوVista
تبدیل Wordبه Pdf
Nod32+آپدیت
آموزش تصویری ساخت وبلاگ
آموزش ساخت ID یا Email در Yahoo
آموزش نصب ویندوزxp

لیست تمام پیوند ها


جستجو

Google


در كل اينترنت
در جالب دات نت



«سخن بزرگان»


جالبه بدونید که:


« ارسال سایت جالب برای دوستان »
نام شما :
ایمیل شما :
نام دوست شما:
ایمیل دوست شما:

Powered by JaleB.Net



Powered By JaleB.Net Copyright © 2009 by jalebb
Design By : Khosravi


قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب میهن بلاگ

قالب جوان بلاگ

قالب ایران بلاگ

قالب رویا بلاگ

قالب پرشین بلاگ

جالبترین سایت