
محرم آمد
شوري به پا شد
شيون صدا شد
عالم دوباره
باز كربلا شد
محرم آمد
بوي حسين است
جامه سياه و
دلها حزين است

کنون رزم ويروس و رستم شنو
دگر شنيدستي اين هم شنو
مهدي اخوان ثالث (م.اميد)
با نوازشهاي لحن مرغكي بيدار دل
بامدادان دور شد از چشم من جادوي خواب
چون گشودم چشم، ديدم از ميان ابرها
برف زرين بارد از گيسوي گلگون، آفتاب
جوي خندان بود و من در اشك شوقش گرم گرم
گرد شب را شستم از رخسار و جانم تازه شد
شانه در گيسوي من كوشيد با آثار خواب
وز كشاكشهاش طرح گيسوانم تازه شد
سايه روشن بود روي گيتي از خورشيد و ابر
ابرها مانند مرغاني كه هر دم مي پرند
بر زمين خسسبيده نقش شاخهاي بيد بن
گاه محو و گاه رنگين ليك با قدي بلند
بره ها با هم سرود صبحدم خواندند و نيست
جز: كجايي مادر گمگشته؟ قصدي ز آن سرود
لك لك همسايه بالا زد سر و غليان كشيد
جفت او در آشيان خفته ست بر آن شاخ تود
آن نشاط انگيز روح شادمان بامداد
چون محبت با جفا آميخت در غمهاي من
حزن شيريني كه هم درد است و هم درمان درد
سايه افكن شد به روح آسمان پيماي من
خنده كردم بر جبين صبح با قلبي حزين
خنده اي ، اما پريشان خنده اي بي اختيار
خيره در سيماي شيرين فلك نام تو را
بر زبان آوردم تابنده مه ، جانانه يار
ناگهان در پرنيان ابرها باغي شكفت
وز ميان باغ پيدا شد جمالي تابناك
آمد از آن غرفه ي زيباي نوراني فرود
چون فرشته ، آسماني پيكري پر نور و پاك
در كنار جوي ، با رويي درخشان ايستاد
وز نگاهي روح تاريك مراتابنده كرد
سجده بردم قامتش را ليك قلبم مي تپيد
ديدمش كاهسته بر محجوبي من خنده كرد
من نگفتم: كيستي؟ زيرا زبان در كام من
از شكوه جلوه اش حرفي نمي يارست گفت
شايد او رمز نگاهم را به خود تعبير كرد
كز لبش باعطر مستي آوري اين گل شكفت
اي جوان ، چشمان تو مي پرسد از من كيستي
من به اين پرسان محزون تو مي گويم جواب
من خداي ذوق و موسيقي خداي شعر و عشق
من خداي روشنيها من خداي آفتاب
از ميان ابرهاي خسته اين امواج نور
نيزه هاي تيرگي پير اي زرين من است
خسته خاطر عاشقان هستي از كف داده را
هديه آوردن ز شهر عشق ، آيين من است
نك برايت هديه اي آورده ام از شهر عشق
تا كه همراز تو باشد در غم شبهاي هجر
ساحلي باشد منزه تا كه درج خاطرش
گوهر اندوزد ز غمهاي تو در درياي هجر
اينك اين پاكيزه تن مرغك ، ره آورد من است
پيكري دارد چو روحم پاك و چون مويم سپيد
اين همان مرغ است كاندر ماوراي آسمان
بال بر فرق خداي حسن و گلها گستريد
بنگر اي جانانه توران تا كه بر رخسار من
اشكهاي من خبردارت كنند از ماجرا
ديدم آن مرغك چو منقار كبود از هم گشود
ميستايد عشق محجوب من و حسن تو را
به برگهاي خزانيده در گذار نسيم
نگاه كن اي دوست
كه روزگاري چند
به شاخه هاي درختان سرو قامت شهر
چو دختران ل آسوده
مست و دست افشان
به ساز دلكش باد بهار رقصيدند
و از هجوم بلاي خزان نترسيد
نگاه كن اي دوست
به استواري اندام سبز خويش مناز
ببين به برگ خزانديده در دهان نسيم
كه سبز بود و كنون زرد و خشك و بي جانست
چو استخوان ظريف
به زير پاي تو در كوچه و خيابان
به
گوش رهگذران
چو كودكيست كه در ناله است و گريانست
تو نيز چون برگي تنت ز حمله ي پاييز زرد خواهد شد
به هر كجا كه روي با تو پهلوان اجل
به روز حادثه ها در نبرد خواهد شد
ز بيم ديدن او
گلوت خانه ي فرياد و درد خواهد شد
ميان پنجه ي مرگ
تنت چو موسم پاييز سرد
خواهد شد
به خاك خواهي رفت
تن نزار تو و استخوان جمجمه ات
درون دخمه پوسيده گرد خواهد شد
به هوش باش اي دوست
نهيب پاييزست
بهار را درياب
نا سزا و سزا
هزار شكر كه بر هر زبان ترانه ي ماست
به ساز اهل هنر شعر عاشقانه ي ماست
شبي كه خوشست خدايا با بامداد
مبر
كه گيسوان پريشان او به شاه ي ماست
مجو به ميكده ها مستي خمار شكن
ميي كه روح دهد در شرابخانه ي ماست
اگر به در گه حق دست التجا ببريم
سر هزار شهنشه بر آستانه ي ماست
به هر قفس كه پري را شكسته مي بيني
نظاره كن كه نشاني ز آشيانه ي ماست
سري به شانه ي خوبان نهم
به گاه وداع
كه دل به كام رسد گريه م بهانه ي ماست
مجال بي هنران بين به بارگاه هنر
دريغ و درد كه اين هم غم و زمانه ي ماست
خبر كنيد رفيقان كارواني را
كه مرگ منزلي از راه بي كرانه ي ماست
خط جبين مرا چشم روزگار چو ديد
به طعنه گفت كه اين جاي تازيانه ماست
اگر به شعر بگردد زبان دشمن و دوست
به نا سزا و سزا لا جرم فسانه ي ماست
به شور نغمه برآور ز تار گيسوي جنگ
كه ورد مجلستان شعر عاشقانه ماست
احمد شاملو
در تلاش شب كه ابر تيره مي باردآه ای زندگی منم که هنوز
با همه پوچی از تو لبریزم
نه به فکرم که رشته پاره کنم
نه بر آنم که از تو بگریزم
همه ذرات جسم خاکی من
از تو ای شعر گرم در سوزند
آسمان های صاف را مانند
که لبالب ز باده ی روزند
با هزاران جوانه می خواند
بوته نسترن سرود ترا
هر نسیمی که می وزد در باغ
می رساند به او درود ترا
من ترا در تو جستجو کردم
نه در آن خواب های رویایی
در دو دست تو سخت کاویدم
پر شدم پر شدم ز زیبایی
پر شدم از ترانه های سیاه
پر شدم از ترانه های سپید
از هزاران شراره های نیاز
از هزاران جرقه های امید
حیف از آن روزها که من با خشم
به تو چون دشمنی نظر کردم
پوچ پنداشتم فریب ترا
ز تو ماندم ترا هدر کردم
غافل از آنکه تو به جایی و من
همچو آبی روان که در گذرم
گمشده در غبار شون زوال
ره تاریک مرگ می سپرم
آه ای زندگی من آینه ام
از تو چشمم پر از نگاه شود
ورنه گر مرگ بنگرد در من
روی آینه ام سیاه شود
عاشقم عاشق ستاره صبح
عاشق ابرهای سرگردان
عاشق روزهای بارانی
عاشق هر چه نام توست بر آن
می مکم با وجود تشنه خویش
خون سوزان لحظه های ترا
آنچنان از تو کام میگیرم
ای بهار
ای بهار
ای بهار
تو پرنده ات رها
بنفشه ات به بار
می وزی پر از ترانه
می رسی پر از نگار
هرکجا رهگذار تست
شاخه های ارغوان شکوفه ریز
خوشه اقاقیا ستاره بار
بیدمشک زرفشان
لشکر ترا طلایه دار
بوی نرگسی که می کنی نثار
برگ تازه ای که می دهی به شاخسار
چهره تو در فضای کوچه باغ
شعر دلنشین روزگار
آفرین آفریدگار
ای طلوع تو
در میان جنگل برهنه
چون طلوع سرخ عشق
چون طلوع سرخ عشق
پشت شاخه کبود انتظار
ای بهار
ای همیشه خاطرات عزیز
عاقبت کجا ؟
کدام دل ؟
کدام دست ؟
آشتی دهد من و ترا؟
تو به هر کرانه گرم رستخیز
من خزان جاودانه پشت میز
یک جهان ترانه ام شکسته در گلو
شعر بی جوانه ام نشسته روبرو
پشت این دریچه های بسته
می زنم هوار
ای بهار ای بهار ای بهار