
وقتی که تو 1 ساله بودی، اون(مادر) بِهت غذا ميداد و تو رو تر و خشک می کرد،
تو هم با گريه کردن در تمام شب از اون تشکر می کردی!
وقتی که تو 2 ساله بودی، اون، بهت ياد داد تا چه جوری راه بری.
تو هم اين طوری ازش تشکر می کردی، که، وقتی صدات می زد، فرار می کردی!
وقتی که 3 ساله بودی، اون، با عشق، تمام غذايت را آماده می کرد.
تو هم با ريختن ظرف غذا ،کف اتاق،ازش تشکر می کردی!
وقتی 4 ساله بودی، اون برات مداد رنگی خريد.
تو هم، با رنگ کردن ميز اتاق نهار خوری، ازش تشکر می کردی!
وقتی که 5 ساله بودی، اون، لباس شيک به تنت کرد تا به تعطيلات بری.
تو هم، با انداختن(به عمد) خودت تو گِل، ازش تشکر کردی!
وقتی که 6 ساله بودی، اون، تو رو تا مدرسه ات همراهی می کرد.
تو هم، با فرياد زدنِ: من نمی خوام برم!، ازش تشکر می کردی!
وقتی که 7 ساله بودی، اون، برات وسائل بازی بيس بال خريد.
تو هم، با پرت کردن توپ بيس بال به پنجره همسايه کناری، ازش تشکر کردی!
وقتی که 8 ساله بودی، اون، برات بستنی خريد.
تو هم، با چکوندن(بستنی) به تمام لباست، ازش تشکر کردی!
وقتی که 9 ساله بودی، اون، هزينه کلاس پيانوی تو رو پرداخت.
تو هم، بدون زحمت دادن به خودت برای ياد گيری پيانو، ازش تشکر کردی!
وقتی که 10 ساله بودی، اون، تمام روز رو رانندگی کرد تا تو رو از تمرين
فوتبال به کلاس ژيمناستيک و از اونجا به جشن تولد دوستانت، ببره.
تو هم، ازش تشکر کردی، با بيرون پريدن از ماشين، بدون اينکه پشت سرت رو هم
نگاه کنی !
وقتی که 11 ساله بودی، اون تو و دوستت رو برای ديدن فيلم به سينما برد.
تو هم، ازش تشکر کردی، ازش خواستی که در يه رديف ديگه بشينه!
وقتی که 12 ساله بودی، اون تو رو از تماشای بعضی برنامه های تلوزِيِون بر حذر داشت.
تو هم، ازش تشکر کردی، صبر کردی تا از خونه بيرون بره!
وقتی که 13 ساله بودی، اون بهت پيشنهاد داد که موهاتو اصلاح کنی.
تو هم، ازش تشکر کردی، با گفتن اين جمله: تو اصلاً سليقه ای نداری!
وقتی که 14 ساله بودی، اون، هزينه اردو يک ماهه تابستانی تو رو پرداخت کرد.
تو هم، ازش تشکر کردی، با فراموش کردن، نوشتن يک نامه ساده !
وقتی که 15 ساله بودی، اون از سرِ کار برمی گشت و می خواست که تو رو در آغوش بگيره (ابراز محبت کنه).
تو هم، ازش تشکر کردی، با قفل کردن درب اتاقت!(نمی ذاشتی که وارد اتاقت بشه
!)
وقتی که 16 ساله بودی، اون بهت ياد داد که چطوری ماشينش رو برونی(رانندگی ياد داد).
تو هم، ازش تشکر می کردی، هر وقت که می تونستی ماشين رو بر می داشتی و می رفتی!
وقتی که 17 ساله بودی، وقتيکه اون منتظر يه تماس مهم بود.
تمام شب رو با تلفن صحبت کردی و، اينطوری ازش تشکر کردی!
وقتی که 18 ساله بودی، اون ، در جشن فارغ التحصيلی دبيرستانت، از خوشحالی گريه می کرد.
تو هم، ازش تشکر کردی،اينطوری که، تا تموم شدن جشن، پيش مادرت نيومدی!
وقتی که 19 ساله بودی، اون، شهريه دانشگاهت رو پرداخت، همچنين، تو رو
تا دانشگاه رسوند و وسائلت رو هم حمل کرد.
تو هم، ازش تشکر کردی، با گفتن خداحافظِ خشک و خالی، بيرون خوبگاه، به
خاطر اينکه نمی خواستی خودتو دست و پا چلفتی نشون بدی!!(به اصطلاح، بچه
مامانی
!!)
وقتی که 20 ساله بودی، اون، ازت پرسيد که، آيا شخص خاصی(به عنوان همسر) مد نظرت هست؟
تو هم، ازش تشکر کردی با گفتنِ: به تو ربطی نداره!!
وقتی که 21 ساله بودی، اون، بهت پيشنهاد خط مشی برای آينده ات داد.
تو هم، با گفتن اين جمله ازش تشکر کردی: من نمی خوام مثل تو باشم!
وقتی که 22 ساله بودی، اون تو رو، در جشن فارغ التحصيلی دانشگاهت در آغوش گرفت.
تو هم،ازش تشکر کردی،ازش پرسيدی که: می تونی هزينه سفر به اروپا را برام تهيه کنی!
وقتی که 23 ساله بودی، اون، برای اولين آپارتمانت، بهت اثاثيه داد.
تو هم، ازش تشکر کردی،با گفتن اين جمله، پيش دوستات،:اون اثاثيه ها زشت هستن!
وقتی که 24 ساله بودی، اون دارايی های تو رو ديد و در مورد اينکه، در آينده می خوای با اون ها چی کار کنی، ازت سئوال کرد.
تو هم با دريدگی و صدايی(که ناشی از خشم بود)فرياد زدی:مــادررر،لطفاً!!
وقتی که 25 ساله بودی، اون، کمکت کرد تا هزينه های عروسی رو پرداخت
کنی، و در حالی که گريه می کرد بهت گفت که: دلم خيلی برات تنگ می شه.
تو هم ازش تشکر کردی، اينطوری که، يه جای دور رو برای زندگيت انتخاب کردی!
وقتی که 30 ساله بودی، اون، از طريق شخص ديگه ای فهميد که تو بچه دار شدی و به تو زنگ زد.
تو هم با گفتن اين جمله ،ازش تشکر کردی، ''همه چيز ديگه تغيير کرده!''
وقتی که 40 ساله بودی، اون، بهت زنگ زد تا روز تولد يکی از اقوام رو يادآوری کنه.
تو هم با گفتن''من الان خيلی گرفتارم'' ازش تشکرکردی!!
وقتی که 50 ساله بودی، اون، مريض شد و به مراقبت و کمک تو احتياج داشت.
تو هم با سخنرانی کردن در مورد اينکه والدين، سربار فرزندانشون می شن، ازش تشکر کردی!!
و سپس، يک روز، اون، به آرامی از دنيا ميره. و تمام کارهايی که
تو(در حق مادرت) انجام ندادی، مثل تندر بر قلبت فرود مياد!
اگه مادرت،هنوز زنده هست، فراموش نکن که بيشتر از هميشه بهش محبت کنی
...و، اگه زنده نيست، محبت های بی دريغش رو فراموش نکن و به راحتی از
اونها نگذر...هميشه به ياد داشته باش که به مادرت محبت کنی و اونو دوست
داشته باشی، چون، در طول عمرت فقط يه مادر داری!!!!!
تقدیم به همه مادرهاي عزيز
ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش بود، پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟ مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي، فقط خواستم بگويم تولدت مبارك پسرم.
در يكي از شبها، جشني در کاخ سلطنتي برپا شد. ناگهان مردي ناخوانده به همراه دعوت شدگان وارد قصر شد و دربرابر شاهزاده اداي احترام نمود. همگي با تعجب به او نگريستند زيرا يكي از چشمانش بيرون آمده بود و خون از آن جاري مي شد! شاهزاده از او پرسيد: چه اتفاقي براي تو افتاده است؟ مرد گفت: اي شاهزاده! من دزد نيستم و تاريكي چنين شبي را غنيمت شمردم و وارد يكي از مغازه هاي صرافي شدم. از ديوار بالا رفتم اما اشتباها از پنجرۀ ديگري وارد مغازۀ بافندگي شدم لذا با سرعت تصميم گرفتم تا بگريزم اما به سبب تاريكي بسيار، سوزن دستگاه بافندگي به يكي از چشمهايم اصابت کرد و آن را از حدقه بيرون آورد. اکنون نزد شما آمدم تا عدالت را اجرا کنيد و حق مرا از مرد بافنده بستانيد!
شاهزاده دستور داد تا مرد بافنده را احضار کنند و في الفور او را آوردند. لذا فرمان داد تا چشمان وي را از حدقه بيرون آورند! مرد بافند گفت: شاهزاده! به راستي که حكم عادلانه اي را صادر فرموديد اما من براي بافندگي به دو چشم نياز دارم تا بتوانم هر دو طرف لباس را ببينم. همسايه اي دارم که پينه دوزي مي کند و او مانند من دو چشم دارد اما براي پينه دوزي تنها به يك چشم نياز دارد. پس اگر مي خواهيد قانون را زير پا نگذاريد مي توانيد او را احضار کنيد تا يكي از چشمهايش را بيرون آوريد!!! آنگاه شاهزاده دستور داد تا مرد پينه دوز را احضار کنند و چون آمد، يكي از چشمهايش را در آوردند و اينگونه عدالت اجرا شد!!!!
در شهري
مادر و دختري بودند که عادت داشتند در خواب راه
بروند!
در يكي از شبهاي تابستان آرام و زيبا، مادر و دختر طبق عادت هميشگي شان
در خواب راه رفتند و در باغ مه گرفته شان به هم رسيدند.
مادر به دخترش گفت: "هلاك شود آن دشمن بدخوي من! تو جواني مرا تباه کردي تا زندگي خود را بر ويرانه هاي زندگاني ام آباد
کني. اي کاش مي توانستم
تو را به قتل برسانم!". دختر پاسخش داد و گفت: "اي زن نفرين شده و پست و خودخواه! اي
کسي که
سد راه آزادي من شده اي! اي کسي که دوست مي دارد زندگي ام را انعكاس
زندگي فرسوده ي خود کند! آيا شايسته ي هلاك نيستي؟".
در همين اثنا بود که خروس بانگ زد و هر دو در حالي که در باغ راه مي
رفتند از خواب بيدار شدند.
لذا مادر با مهرباني گفت: "اين تو هستي اي کبوتر من!". دخترش با صداي شيرين پاسخ داد و گفت:
"آري! من هستم اي مادر مهربانم!"
▪ Cache :CPU Cache حافظه كوچكی است با سرعت زیاد كه اطلاعاتی كه مورد مصرف زیاد دارند را در خود
ذخیره میكند.
▪ Centrino: تركیبی است از CPU، تراشههای برداصلی و ارتباط شبكه بیسیم
كه در عین مصرف كمتر باتری و تولید حرارت كمتر، از سرعت بالایی نیز
برخوردار است.
▪ Sonoma: نوعی پردازنده Intel Centrino كه دارای ۲MB Cache و BUS ۵۳۳ است.
▪ Dothan: نوعی پردازنده Intel Centrino كه دارای ۲MB Cache و BUS ۴۰۰ است....
مردی طنابی به گردن قوچی بسته بود و به
دنبال خود میکشید. دزدی به او رسید و آهسته و مخفیانه طناب را از پشت
پاره کرده و قوچ را به سرقت برد. صاحب قوچ که قسمتی از طناب در دستش بود،
پس از مدتی به عقب برگشت و متوجه شد که قوچش نیست و این طرف و آن طرف به
دنبال قوچش تا اینکه دزد را پیدا کرد و دید همراه قوچش در کنار چاهی
استاده است.
دزد همین که صاحب قوچ را دید، حیله به کار برده و شروع به گریه و زاری
کرد. صاحب قوچ جلوتر رفته و گفت چرا گریه میکنی؟ دزد گفت: کیسهای پر از
پول داشتم که به داخل چاه افتاد. اگر کسی آن کیسه را که محتوی پانصد درهم
است، از چاه در بیاورد، صد درهم آن را به او خواهم داد.
مرد طعمکار حساب کردکه صد درهم، قیمت ده قوچ است و بدون اینکه درباره قوچ
خود سؤال کند، طمع ورزید و لباس خود را درآورد و داخل چاه رفت. هرچه گشت
چیزی داخل چاه نیافت. وقتی بیرون آمد، دید دزدِ قوچ، لباسهایش را نیز
دزدیده و با خود برده است.
رسول اکرم(ص): ایاک و الطمع فانه الفقر الحاضر
بپرهیز از طمع، که فقر و تهیدستی حاضر است.
برگرفته از کتاب اندرزها و حکایات
برای مشاهده کدها بر روی ادامه مطلب کلیک کنید...
شماره سریال جادویی برای ویندوز XP
Jbc46-q42fd-pggmc-kp38y-6mqd8
===================================================
غازی تمام شب را روی یخها به صبح رسانده بود.
روباهی او را دید و در حالی که دهانش را می لیسید و به طرفش آمد.
به جلوی غاز که رسید، چاره ای نداشت جز اینکه شناکنان خود را روی آبها نگه دارد.
عاقبت نفس نفس زنان گفت: "بیا دشمنیهایمان را همینجا مدفون و
همدیگر را تحمل کنیم!"
غاز شانه بالا انداخت و گفت: "خب. بستگی دارد!"
روباه گفت: "به چه؟"
غاز گفت: "به اینکه هوا گرم بشود یا سردتر!"
|
|
روزي،
وقتي هيزم شكني مشغول قطع كردن يه شاخه درخت بالاي رودخونه بود، تبرش
افتاد تو رودخونه. وقتي در حال گريه كردن بود، يه فرشته اومد و ازش پرسيد:
"چرا گريه مي كني؟" هيزم شكن گفت كه: "تبرم توي رودخونه افتاده."
فرشته رفت و با يه تبر طلايي برگشت و به هیزم شکن گفت: "آيا اين تبر توست؟" هيزم شكن جواب داد:
"نه!!" فرشته دوباره به زير آب رفت و اين بار با يه تبر نقره اي برگشت و پرسيد كه:
"آيا اين تبر توست؟" دوباره، هيزم شكن جواب داد: "نه." فرشته باز هم به زير آب رفت و اين بار با يه تبر آهني برگشت و پرسيد:
"آيا اين تبر توست؟" جواب داد: "آره." فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به او داد و هيزم شكن خوشحال روانه خونه شد.
يه روز وقتي هیزم شکن داشت با زنش كنار رودخونه راه مي رفت. ناگهان زنش
افتاد توي آب. هيزم شكن داشت گريه مي كرد كه فرشته باز هم اومد و پرسيد
كه: "چرا گريه مي كني؟"
هیزم شکن: "اوه فرشته، زنم افتاده توي آب." فرشته رفت زير آب و با زن
بسیار زیبایی برگشت و پرسيد: "زنت اينه؟" هيزم شكن فرياد زد: "آره!" فرشته عصباني شد
و گفت: "تو تقلب كردي!!!"
هيزم شكن جواب داد: "اوه، فرشته!!! منو ببخش. سوء تفاهم شده. مي دوني، اگه
به اون زن زیبا 'نه' مي گفتم، تو مي رفتي و با زن زیبای دیگه یی ميومدي. و
باز هم اگه به اون هم 'نه' ميگفتم، تو مي رفتي و با زن خودم ميومدي و من
هم مي گفتم آره. اونوقت تو هر سه زن رو به من مي دادي. اما فرشته، من يه
آدم فقيرم و توانايي نگهداري سه تا زن رو ندارم، و به همين دليل بود كه
اين بار گفتم آره!!!"
در کارخانه ای در یک منطقه تاسیساتی، هنگامی که زنگ نهار به صدا درمی آمد، همه کارگرها در کنار هم می نشستند و نهار می خوردند.
یکی از کارگرها همواره با یکنواختی تعجب آوری بسته نهارش را باز می کرد و شروع به اعتراض می کرد:
- لعنت بر شیطان امیدوارم که ساندویچ کالباس نباشد. من از کالباس متنفرم...!!!
او عادت داشت هر روز بدون استثناء از ساندویچ کالباس شکایت کند و این کار را
همواره بدون هیچ تغییری در رفتارش تکرار می کرد!
هفته ها گذشت... کم کم سایر کارگرها از رفتار او به ستوه آمدند!
سرانجام یکی از کارگرها به زبان آمد و گفت:
- لعنت بر شیطان! اگر تا این اندازه از ساندویچ کالباس متنفری، چرا به همسرت نمی گویی یک ساندویچ دیگر برایت درست کند؟!
- منظورت از همسرت چیست؟ من که متاهل نیستم! من خودم ساندویچ هایم را درست می کنم!!!
...
نتیجه: در حالی از زندگی خود می نالیم و هرروز، مدام از سختی ها و رنج های
زندگی شکایت می کنیم که تمام شرایط حاکم بر زندگیمان حاصل اعمال، تفکرات و
تصمیمات خود ماست! این قانون الهی است که هیچ کس غیر از ما نباید و نمی
تواند برای ما تعیین تکلیف کند.
ما خود، ساندویچ های زندگیمان را درست می کنیم! اگر از کیفیت آن ناراضی
هستید، به جای مقصر شمردن سرنوشتتان، تصمیم قاطع بگیرید و آن را آن طور که
می خواهید بسازید و از آن لذت ببرید.
اين عنكبوت كه در صحراي افريقا كشف شده است، با چرخ و فلك زدن بر روي شنها راه مي رود و سرعت خيره كننده اي را دارد.
دانشمندان معتقدند از اين روش ممكن است براي ساخت نسل جديدي از مريخ
نوردها در آينده استفاده شود. اين عنكبوت سفيد كمي از كف دست انسان كوچكتر
است.
هنگام حركت ابتدا كمي مي دود و بعد از اينكه كمي سرعت گرفت، چرخ و فلك زدن
را آغاز مي كند و در فاصله كمي، به سرعت 2 متر در ثانيه مي رسد.
|
|
|
روزی مردی خواب عجیبی دید، او دید که پیش فرشتههاست
و به کارهای آنها نگاه میکند،
هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول
کارند
و تند تند نامههایی را که توسط پیکها از زمین میرسند،
باز میکنند،
و آنها را داخل جعبه میگذارند.
مرد از فرشتهای
پرسید، شما چکار میکنید؟! |
|
|
فرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده ، باید جواب بفرستند، ولی فقط عده بسیار کمی جواب میدهند. مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه میتوانند جواب بفرستند؟! فرشته پاسخ داد: بسیار ساده فقط کافیست بگویند *خدایا شکر* | |
از
۴ فوریه تا ۸ فوریه سال۱۹۵۱ زنی به نام «گرترود لواندوسکی»، به مدت ۹۶
ساعت در بیمارستان «شیکاگو » تحت عمل جراحی قرار گرفت تا کیست بزرگی از
داخل تخمدان او برداشته شود. گفته می شود که این عمل، طولانی ترین عمل
جهان است.
«لواندوسکین» قبل از عمل ۲۸۰ کیلوگرم وزن داشت و دور کمرش
۲۷۵ سانتیمتر بود. بعد از اینکه تومور برداشته شد، وزن او به ۱۴۰ کیلوگرم
کاهش یافت. در طول عمل، جراحان مایع کیست را به آرامی خارج کردند، زیرا
خروج سریع مایع ممکن بود باعث ایست قلبی بیمار شود.
در طول ۴ روز، ۹۱ کیلوگرم مایع از بدن او خارج شد. سپس آنها خود کیست را از بدن او درآوردند، که در حدود ۶۸کیلوگرم وزن داشت.
|
روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به روستا برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی میکنند، چقدر فقیر هستند. آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟ پسر پاسخ داد: عالی بود پدر! پدر پرسید آیا به زندگی آنها توجه کردی؟ پسر پاسخ داد: بله پدر! و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟ پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: |
![]() |
|
فهمیدم
که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها
رودخانه ای دارند که نهایت ندارد. ما در حیاطمان فانوس های تزیینی داریم و آنها
ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست! با
شنیدن حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود. | |
|
پیرمردی تنها در مینهسوتا زندگی میکرد. او میخواست مزرعه سیب زمینیاش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که میتوانست به او کمک کند در زندان بود .پیرمرد نامهای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :پسر عزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم .من نمیخواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شدهام. من میدانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم میزدی" .دوستدار تو پدر". پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد : پدر به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان کردهام. 4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند، و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحهای پیدا کنند. |
![]() |
|
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی
افتاده و میخواهد چه کند؟
پسرش پاسخ داد: پدر برو و سیب زمینیهایت را بکار،
این بهترین کاری بود که از اینجا میتوانستم برایت انجام بدهم. | |
|
روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت، نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آنروز، روزنامهنگار به آن محل برگشت، و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمهای او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته، بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟ |
![]() |
|
روزنامهنگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد: امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!! وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید، استراتژی خود را تغییر بدهید. خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد. باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است. حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است ......... لبخند بزنید! | |
|
لئوناردو داوینچی هنگام کشیدن تابلوی شام آخر دچار مشکل بزرگی شد: میبایست نیکی را به شکل عیسی و بدی را به شکل یهودا، از یاران مسیح که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند، تصویر میکرد. کار را نیمهتمام رها کرد تا مدلهای آرمانیش را پیدا کند. روزی در یک مراسم همسرایی، تصویر کامل مسیح را در چهره یکی از آن جوانان همسرا یافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهرهاش اتودها و طرحهایی برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقریباً تمام شده بود؛ اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود. |
|
|
کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار میآورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام
کند. نقاش پس از روزها جستجو، جوان شکسته و ژندهپوش و مستی را در جوی آبی یافت. به
زحمت از دستیارانش خواست او را تا کلیسا بیاورند، چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن
نداشت. | |
پیرمردی صبح زود از خانهاش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد میشدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند سپس به او گفتند: باید ازتو عکسبرداری شود تا جایی از بدنت آسیب ندیده باشد. پیرمرد غمگین شد و گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست. پرستاران از او دلیلش را پرسیدند. |
![]() |
|
پیرمرد گفت زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا میروم و صبحانه را با او
میخورم. نمیخواهم دیر شود!
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر میدهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمیشناسد! پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او میروید؟ پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که میدانم او چه کسی است...! | |
|
پسرک
و دخترک توی کافه نشسته بودن روی صندلیای که
شاید یک روز
تو هم بشینی. پیرمرد در حالی که اشک میریخت بلند شد به سمت پسر رفت دست روی شونهاش گذاشت عکس را نشانش داد. پسرک به چهره پیرمرد نگاهی تاسف بار کرد سپس به سمت دختر دوید. یادش به خیر سالها پیش ... پیرمرد بازهم نشست روی همون صندلیای که پسرک نشسته بود و تو هم شاید روزی بشینی. |
|
گروهي از
فارغ
التحصيلان پس از گذشت چند سال و تشكيل زندگي و رسيدن به موقعيتهاي خوب كاري و
اجتماعي طبق قرار قبلي به ديدن يكي از اساتيد مجرب دانشگاه خود
رفتند. بحث جمعي آن
ها خيلي زود به گله و
شكايت از استرسهاي ناشي از كار و زندگي كشيده شد. |
![]() |
|
پس از آنكه همه براي خود قهوه
ريختند استاد
گفت: اگر دقت كرده باشيد حتما متوجه شدهايد كه همگي قهوه خوريهاي
گرانقيمت و زيبا را برداشتهايد و آنها كه ساده و ارزان قيمت بوده
اند در سيني
باقي ماندهاند. البته
اين امر براي شما طبيعي و بديهي است. | |
|
یک
نفر دلش شکسته بود،
توی ایستگاه استجابت دعا
منتظر نشسته بود، منتتظر. ولی
دعای او دیر کرده بود.
او خبر نداشت که دعای کوچکش
توی چهار راه آسمان پشت
یک چراغ قرمز شلوغ گیر کرده بود.
او نشست و باز هم نشست.
روزها یکی یکی از کنار او گذشت روی
هیچ چیز و هیچ جا از دعای او اثر نبود.
هیچ کس از مسیر رفت و آمد دعای او با خبر نبود.
با خودش فکر کرد
پس دعای من کجاست؟
او چرا نمیرسد؟ |
![]() |
|
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت، فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه ميگفت: ميآيد، من تنها گوشي هستم كه غصههايش را ميشنود و يگانه قلبيام كه دردهايش را در خود نگه ميدارد و سر انجام گنجشك روي شاخهاي از درخت دنيا نشست. فرشتگان چشم به لبهايش دوختند، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود: "با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست". گنجشك گفت: لانه كوچكي داشتم، آرامگاه خستگيهايم بود و سرپناه بي كسيام. |
![]() |
|
تو همان را هم از من گرفتي. اين توفان بي موقع چه بود؟ چه ميخواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد. فرشتگان همه سر به زير انداختند. خدا گفت: ماري در راه لانه ات بود. خواب بودي. باد را گفتم تا لانهات را واژگون كند. آنگاه تو از كمين مار پر گشودي. گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنيام بر خاستي. اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريههايش ملكوت خدا را پر كرد. | |