سخن روز :
سعادت را بايد در بين راه پيدا کرد نه انتهاي جاده، چون
در آن جا سـفر به پايان رسـيده و ديگر ديـر شده است.
وقـت بـراي ســعادتمند بـودن امــروز اسـت نـه فــردا.
‹‹ جيمز باديد ››
یک خبر بد
مرد ثروتمندی مباشرخود را برای سرکشی اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسید:
- جرج ازخانه چه خبر؟
- خبر خوشی ندارم قربان سگ شما مرد.
- سگ بیچاره پس او مرد. چه چیر باعث مرگ اوشد؟
- پرخوری قربان!
- پرخوری؟ مگه چه غذایی به او دادید که تا این اندازه دوست داشت؟
- گوشت اسب قربان و همین باعث مرگ او شد.
- این همه گوشت اسب از کجا آوردید؟
- همه اسب های پدرتان مردند قربان!
- چه گفتی؟ همه آنها مردند؟
- بله قربان همه آنها از کار زیادی مردند.
- برای چه اینقدر کار کردند؟
- برای اینکه آب بیاورند قربان!
- گفتی آب؛ آب برای چه؟
- برای آنکه آتش را خاموش کنند قربان!
- کدام آتش را؟
- آه قربان! خانه پدر شما سوخت و خاکستر شد.
- پس خانه پدرم سوخت! علت آتش سوزی چه بود؟
- فکرمی کنم که شعله شمع باعث این کار شد قربان!
- گفتی شمع؟ کدام شمع؟
- شمع هایی که برای تشیع جنازه مادرتان استفاده شد قربان!
- مادرم هم مرد؟
- بله قربان. زن بیچاره پس از وقوع آن حادثه سرش را زمین گذاشت و دیگر بلند نشد قربان!
- کدام حادثه؟
- حادثه مرگ پدرتان قربان!
- پدرم هم مرد؟
- بله قربان مرد. بیچاره همین که آن خبر را شنید زندگی را بدرود گفت.
- کدام خبر را؟
- خبرهای بدی قربان. بانک شما ورشکست شد. اعتبار شما از بین رفت و حالا بیش از یک سنت تو این دنیا ارزش ندارید.
من جسارت کردم قربان!!! خواستم خبرها را هرچه زودتر به شما اطلاع بدهم قربان!!!
نوشته شده توسط ح.خسروی در
86/11/30 و ساعت 22:13
لیوان آب
استادى در شروع کلاس درس،
لیوانى پر از آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از
شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند:
پنجاه گرم , صد گرم و ... استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمیدانم
دقیقاً وزنش چقدر است.
اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه
دارم، چه اتفاقى خواهد افتاد.
شاگردان گفتند: هیچ اتفاقى نمیافتد.
استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقى میافتد؟
یکى از شاگردان گفت: دستتان کمکم درد میگیرد. استاد: حق با توست. حالا
اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد دیگرى جسارتاً گفت: دستتان بیحس میشود. عضلات به شدت تحت فشار
قرار میگیرند و فلج میشوند. و مطمئناً کارتان به بیمارستان خواهد کشید و
همه شاگردان خندیدند.
استاد گفت: خیلى خوب است. ولى آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟
شاگردان جواب دادند: نه
پس چه چیز باعث درد و فشار روى عضلات میشود؟ من چه باید بکنم؟
شاگردان گیج شدند: یکى از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت: دقیقاً. مشکلات زندگى هم مثل همین است.
اگر آنها را چند دقیقه در ذهنتان نگه دارید، اشکالى ندارد. اگر مدت
طولانیترى به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد.
اگر بیشتر از آن نگهشان دارید، فلجتان میکنند و دیگر قادر به انجام
کارى نخواهید بود.
فکر کردن به مشکلات زندگى مهم است. اما مهمتر آن است که در پایان هر روز
و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید.
به این ترتیب تحت فشار قرار نمیگیرید، هر روز صبح سرحال و قوى بیدار
میشوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشى که برایتان پیش
میآید، برآیید!
دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذار. زندگى همین است!
نوشته شده توسط ح.خسروی در
86/11/30 و ساعت 22:11
مادر
وقتی که تو 1 ساله بودی، اون(مادر) بِهت غذا ميداد و تو رو تر و خشک می کرد،
تو هم با گريه کردن در تمام شب از اون تشکر می کردی!
وقتی که تو 2 ساله بودی، اون، بهت ياد داد تا چه جوری راه بری.
تو هم اين طوری ازش تشکر می کردی، که، وقتی صدات می زد، فرار می کردی!
وقتی که 3 ساله بودی، اون، با عشق، تمام غذايت را آماده می کرد.
تو هم با ريختن ظرف غذا ،کف اتاق،ازش تشکر می کردی!
وقتی 4 ساله بودی، اون برات مداد رنگی خريد.
تو هم، با رنگ کردن ميز اتاق نهار خوری، ازش تشکر می کردی!
وقتی که 5 ساله بودی، اون، لباس شيک به تنت کرد تا به تعطيلات بری.
تو هم، با انداختن(به عمد) خودت تو گِل، ازش تشکر کردی!
وقتی که 6 ساله بودی، اون، تو رو تا مدرسه ات همراهی می کرد.
تو هم، با فرياد زدنِ: من نمی خوام برم!، ازش تشکر می کردی!
وقتی که 7 ساله بودی، اون، برات وسائل بازی بيس بال خريد.
تو هم، با پرت کردن توپ بيس بال به پنجره همسايه کناری، ازش تشکر کردی!
وقتی که 8 ساله بودی، اون، برات بستنی خريد.
تو هم، با چکوندن(بستنی) به تمام لباست، ازش تشکر کردی!
وقتی که 9 ساله بودی، اون، هزينه کلاس پيانوی تو رو پرداخت.
تو هم، بدون زحمت دادن به خودت برای ياد گيری پيانو، ازش تشکر کردی!
وقتی که 10 ساله بودی، اون، تمام روز رو رانندگی کرد تا تو رو از تمرين
فوتبال به کلاس ژيمناستيک و از اونجا به جشن تولد دوستانت، ببره.
تو هم، ازش تشکر کردی، با بيرون پريدن از ماشين، بدون اينکه پشت سرت رو هم
نگاه کنی !
وقتی که 11 ساله بودی، اون تو و دوستت رو برای ديدن فيلم به سينما برد.
تو هم، ازش تشکر کردی، ازش خواستی که در يه رديف ديگه بشينه!
وقتی که 12 ساله بودی، اون تو رو از تماشای بعضی برنامه های تلوزِيِون بر حذر داشت.
تو هم، ازش تشکر کردی، صبر کردی تا از خونه بيرون بره!
وقتی که 13 ساله بودی، اون بهت پيشنهاد داد که موهاتو اصلاح کنی.
تو هم، ازش تشکر کردی، با گفتن اين جمله: تو اصلاً سليقه ای نداری!
وقتی که 14 ساله بودی، اون، هزينه اردو يک ماهه تابستانی تو رو پرداخت کرد.
تو هم، ازش تشکر کردی، با فراموش کردن، نوشتن يک نامه ساده !
وقتی که 15 ساله بودی، اون از سرِ کار برمی گشت و می خواست که تو رو در آغوش بگيره (ابراز محبت کنه).
تو هم، ازش تشکر کردی، با قفل کردن درب اتاقت!(نمی ذاشتی که وارد اتاقت بشه
!)
وقتی که 16 ساله بودی، اون بهت ياد داد که چطوری ماشينش رو برونی(رانندگی ياد داد).
تو هم، ازش تشکر می کردی، هر وقت که می تونستی ماشين رو بر می داشتی و می رفتی!
وقتی که 17 ساله بودی، وقتيکه اون منتظر يه تماس مهم بود.
تمام شب رو با تلفن صحبت کردی و، اينطوری ازش تشکر کردی!
وقتی که 18 ساله بودی، اون ، در جشن فارغ التحصيلی دبيرستانت، از خوشحالی گريه می کرد.
تو هم، ازش تشکر کردی،اينطوری که، تا تموم شدن جشن، پيش مادرت نيومدی!
وقتی که 19 ساله بودی، اون، شهريه دانشگاهت رو پرداخت، همچنين، تو رو
تا دانشگاه رسوند و وسائلت رو هم حمل کرد.
تو هم، ازش تشکر کردی، با گفتن خداحافظِ خشک و خالی، بيرون خوبگاه، به
خاطر اينکه نمی خواستی خودتو دست و پا چلفتی نشون بدی!!(به اصطلاح، بچه
مامانی
!!)
وقتی که 20 ساله بودی، اون، ازت پرسيد که، آيا شخص خاصی(به عنوان همسر) مد نظرت هست؟
تو هم، ازش تشکر کردی با گفتنِ: به تو ربطی نداره!!
وقتی که 21 ساله بودی، اون، بهت پيشنهاد خط مشی برای آينده ات داد.
تو هم، با گفتن اين جمله ازش تشکر کردی: من نمی خوام مثل تو باشم!
وقتی که 22 ساله بودی، اون تو رو، در جشن فارغ التحصيلی دانشگاهت در آغوش گرفت.
تو هم،ازش تشکر کردی،ازش پرسيدی که: می تونی هزينه سفر به اروپا را برام تهيه کنی!
وقتی که 23 ساله بودی، اون، برای اولين آپارتمانت، بهت اثاثيه داد.
تو هم، ازش تشکر کردی،با گفتن اين جمله، پيش دوستات،:اون اثاثيه ها زشت هستن!
وقتی که 24 ساله بودی، اون دارايی های تو رو ديد و در مورد اينکه، در آينده می خوای با اون ها چی کار کنی، ازت سئوال کرد.
تو هم با دريدگی و صدايی(که ناشی از خشم بود)فرياد زدی:مــادررر،لطفاً!!
وقتی که 25 ساله بودی، اون، کمکت کرد تا هزينه های عروسی رو پرداخت
کنی، و در حالی که گريه می کرد بهت گفت که: دلم خيلی برات تنگ می شه.
تو هم ازش تشکر کردی، اينطوری که، يه جای دور رو برای زندگيت انتخاب کردی!
وقتی که 30 ساله بودی، اون، از طريق شخص ديگه ای فهميد که تو بچه دار شدی و به تو زنگ زد.
تو هم با گفتن اين جمله ،ازش تشکر کردی، ''همه چيز ديگه تغيير کرده!''
وقتی که 40 ساله بودی، اون، بهت زنگ زد تا روز تولد يکی از اقوام رو يادآوری کنه.
تو هم با گفتن''من الان خيلی گرفتارم'' ازش تشکرکردی!!
وقتی که 50 ساله بودی، اون، مريض شد و به مراقبت و کمک تو احتياج داشت.
تو هم با سخنرانی کردن در مورد اينکه والدين، سربار فرزندانشون می شن، ازش تشکر کردی!!
و سپس، يک روز، اون، به آرامی از دنيا ميره. و تمام کارهايی که
تو(در حق مادرت) انجام ندادی، مثل تندر بر قلبت فرود مياد!
اگه مادرت،هنوز زنده هست، فراموش نکن که بيشتر از هميشه بهش محبت کنی
...و، اگه زنده نيست، محبت های بی دريغش رو فراموش نکن و به راحتی از
اونها نگذر...هميشه به ياد داشته باش که به مادرت محبت کنی و اونو دوست
داشته باشی، چون، در طول عمرت فقط يه مادر داری!!!!!
تقدیم به همه مادرهاي عزيز
نوشته شده توسط ح.خسروی در
86/11/30 و ساعت 22:9
غنیمت لحظات ناب
ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن
پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش بود، پسر با عصبانيت گفت: چرا
اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟ مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع شب
تو مرا از خواب بيدار كردي، فقط خواستم بگويم تولدت مبارك پسرم.
پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد. صبح سراغ مادرش
رفت. وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت،
ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود.
نوشته شده توسط ح.خسروی در
86/11/30 و ساعت 22:3
بازرگانی که چهار زن داشت
بازرگاني بود که چهار زن داشت. بازرگان به زن چهارم بيش تر از سه زن اول عشق
مي ورزيد، از زن چهارمش به خوبي مواظبت مي کرد و بهترين ها را برايش
مي خواست، زن سومش را نيز خيلي دوست داشت و به زن دومش هم علاقه مند
بود. اوزن بافکري بود همواره شکيبايي مي کرد و در مواقع حساس هر موقع بازرگان
با مشکلي مواجه مي شد به زن دومش پناه مي آورد.اما زن اول بازرگان بسيار با وفا بود
و تلاش زيادي براي حفاظت از مال شوهرش انجام مي داد به همين جهت بازرگان به او
کم توجهي نمي کرد.
روزي بازرگان در بستر بيماري افتادو دريافت که به زودي مي ميرد.او در حالي که به زندگي
مجلل خود مي انديشيد، گفت: من امروز چهار زن دارم اما وقتي بميرم تنها خواهم شد. چقدر بي پناه
مي شوم. بازرگان به زن چهارمش گفت: من به تو پيش از همه عشق مي ورزيدم،
بهترين لباسها را به تو هديه مي دادم و بيشتر از همه از تو مراقبت مي کردم، اکنون که وقت
رفتن است با من مياييو مرا همراهي ميکني؟
زن چهارم پاسخ داد: هرگز.
او سپس از زن سومش پرسيد و گفت: من در طول زندگي ام همواره تو را خيلي دوست داشته ام
و اکنون که در حال مرگم ايا با من مي آيي؟ زن سوم گفت: نه، زندگي در اينجا خيلي خوب است.
قلب بازرگان شکست و رو به زن دومش کرد و به او گفت: من هميشه براي کمک به تو روي
مي آوردم و تو هميشه مرا کمک مي کردي. اکنون که به تو احتياج دارم به کمک مي کني و
همراهم مي آيي؟ زن دوم به او گفت: که اين بار نمي توانم به تو کمکي بکنم، بيشترين کاري
که مي توانم بکنم اين اين که تو را به گور بسپارم. بازرگان نااميد از همه جا صدايي شنید که
به اهستگي مي گفت: من با تو به هر کجايي که بگويي مي
آيم و اين صدای زن اول او بود. بازرگان رو
به او کرد و گفت: بايد آن زمان که مي توانستم بيشتر از تو مراقبت مي کردم. همه ما در زندگي چهار زن داريم:
زن چهارم مانند جسم ما است، اصلا اهميت براي او ندارد که چه قدر تلاش مي کنيم تا جسم ما
خوب به نظر آيد و هنگامي که بميريم ما را ترک مي کند.
زن سوم مانند شان و موقعيت و دارو ندار ما است و موقع مرگ ما را ترک
می گوید.
زن دوم خانواده و دوستان ما هستند و موقع مرگ بر سر مزار ما مي آيند.
ولي زن اول روح ما است چيزي که در هنگام لذتهاي خود او را از ياد مي بريم و به دنبال
ماديات و ثروت هستيم.
نوشته شده توسط ح.خسروی در
86/11/30 و ساعت 21:55
گل صداقت
دويست و پنجاه سال پيش از
ميلاد در چين باستان شاهزاده اي تصميم به ازدواج گرفت. با مرد خردمندي
مشورت کرد و تصميم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختري
سزاوار را انتخاب کند. وقتي خدمتکار پير قصر ماجرا را شنيد بشدت غمگين شد،
چون دختر او مخفيانه عاشق شاهزاده بود، دخترش گفت او هم به آن مهماني
خواهد رفت. مادر گفت: تو شانسي نداري، نه ثروتمندي و نه خيلي زيبا. دختر
جواب داد: مي دانم هرگز مرا انتخاب نمي کند، اما فرصتي است که دست کم يک
بار او را از نزديک ببينم. روز موعود فرا رسيد و شاهزاده به دختران گفت:
به هر يک از شما دانه اي مي دهم، کسي که بتواند در عرض شش ماه زيباترين گل
را براي من بياورد، ملکه آينده چين مي شود. دختر پيرزن هم دانه را گرفت و
در گلداني کاشت. سه ماه گذشت و هيچ گلي
سبز نشد، دختر با باغبانان بسياري صحبت کرد و راه گلکاري را به او
آموختند، اما بي نتيجه بود، گلي نروييد. روز ملاقات فرا رسيد ، دختر با
گلدان خالي اش منتظر ماند و ديگر دختران هر کدام گل بسيار زيبايي به رنگها
و شکلهاي مختلف در گلدان هاي خود داشتند. لحظه موعود فرا رسيد. شاهزاده هر
کدام از گلدان ها را با دقت بررسي کرد و در پايان اعلام کرد دختر خدمتکار
همسر آينده او خواهد بود.
همه اعتراض کردند که شاهزاده کسي را انتخاب کرده که در گلدانش هيچ گلي سبز
نشده است. شاهزاده توضيح داد: اين دختر تنها کسي است که گلي را به ثمر
رسانده که او را سزاوار همسري امپراتور مي کند: گل صداقت... همه دانه هايي
که به شما دادم عقيم بودند، امکان نداشت گلي از آنها سبز شود!!!
نوشته شده توسط ح.خسروی در
86/11/30 و ساعت 16:48
عدالت
در يكي از
شبها، جشني درکاخ سلطنتي برپا شد. ناگهان مردي ناخوانده بههمراه دعوت شدگان وارد قصر شد و
دربرابر شاهزاده اداي احترام نمود. همگيبا تعجب به او نگريستند زيرا يكي از
چشمانش بيرون آمده بود و خون از آنجاري مي شد! شاهزاده از او پرسيد: چه اتفاقي براي تو افتاده است؟مرد گفت: اي شاهزاده! من دزد نيستم و
تاريكي چنين شبي راغنيمت شمردم و وارد يكي از مغازه هاي صرافي شدم. از ديوار بالا رفتم امااشتباها از پنجرۀ ديگري
وارد مغازۀ بافندگي شدم لذا با سرعت تصميمگرفتم تا بگريزم اما به سبب تاريكي
بسيار، سوزن دستگاه بافندگي به يكي ازچشمهايم اصابت کرد و آن را از حدقه بيرون آورد. اکنون نزد شما آمدم تاعدالت را اجرا کنيد و حق
مرا از مرد بافنده بستانيد!
شاهزاده
دستور داد تا مرد بافنده را احضار کنند و في الفور او را آوردند. لذافرمان داد تا چشمان وي را
از حدقه بيرون آورند! مرد بافند گفت: شاهزاده! به راستي که حكم عادلانه اي را صادر فرموديد امامن براي بافندگي به دو چشم
نياز دارم تا بتوانم هر دو طرف لباس را ببينم. همسايه اي دارم که پينه دوزي مي کند و او مانند من دو
چشم دارد اما برايپينه دوزي تنها به يك چشم نياز دارد. پس اگر مي خواهيد قانون را زير پانگذاريد مي توانيد او را
احضار کنيد تا يكي از چشمهايش را بيرون آوريد!!!آنگاه
شاهزاده دستور داد تا مرد پينه دوز را احضار کنند و چون آمد، يكي ازچشمهايش را در آوردند و
اينگونه عدالت اجرا شد!!!!
نوشته شده توسط ح.خسروی در
86/11/30 و ساعت 16:42
ميان خواب و بيداري
در شهري
مادر و دختري بودند که عادت داشتند در خواب راه
بروند!
در يكي از شبهاي تابستان آرام و زيبا، مادر و دختر طبق عادت هميشگي شان
در خواب راه رفتند و در باغ مه گرفته شان به هم رسيدند.
مادر به دخترش گفت: "هلاك شود آن دشمن بدخوي من! تو جواني مرا تباه کردي تا زندگي خود را بر ويرانه هاي زندگاني ام آباد
کني. اي کاش مي توانستم
تو را به قتل برسانم!". دختر پاسخش داد و گفت: "اي زن نفرين شده و پست و خودخواه! اي
کسي که
سد راه آزادي من شده اي! اي کسي که دوست مي دارد زندگي ام را انعكاس
زندگي فرسوده ي خود کند! آيا شايسته ي هلاك نيستي؟".
در همين اثنا بود که خروس بانگ زد و هر دو در حالي که در باغ راه مي
رفتند از خواب بيدار شدند.
لذا مادر با مهرباني گفت: "اين تو هستي اي کبوتر من!". دخترش با صداي شيرين پاسخ داد و گفت:
"آري! من هستم اي مادر مهربانم!"
نوشته شده توسط ح.خسروی در
86/11/30 و ساعت 16:25
برخی اصطلاحات نوتبوك
▪ Cache :CPU Cache حافظه كوچكی است با سرعت زیاد كه اطلاعاتی كه مورد مصرف زیاد دارند را در خود ذخیره میكند.
▪ Centrino: تركیبی است از CPU، تراشههای برداصلی و ارتباط شبكه بیسیم
كه در عین مصرف كمتر باتری و تولید حرارت كمتر، از سرعت بالایی نیز
برخوردار است.
▪ Sonoma: نوعی پردازنده Intel Centrino كه دارای ۲MB Cache و BUS ۵۳۳ است.
▪ Dothan: نوعی پردازنده Intel Centrino كه دارای ۲MB Cache و BUS ۴۰۰ است....
مردی طنابی به گردن قوچی بسته بود و به
دنبال خود میکشید. دزدی به او رسید و آهسته و مخفیانه طناب را از پشت
پاره کرده و قوچ را به سرقت برد. صاحب قوچ که قسمتی از طناب در دستش بود،
پس از مدتی به عقب برگشت و متوجه شد که قوچش نیست و این طرف و آن طرف به
دنبال قوچش تا اینکه دزد را پیدا کرد و دید همراه قوچش در کنار چاهی
استاده است.
دزد همین که صاحب قوچ را دید، حیله به کار برده و شروع به گریه و زاری
کرد. صاحب قوچ جلوتر رفته و گفت چرا گریه میکنی؟ دزد گفت: کیسهای پر از
پول داشتم که به داخل چاه افتاد. اگر کسی آن کیسه را که محتوی پانصد درهم
است، از چاه در بیاورد، صد درهم آن را به او خواهم داد.
مرد طعمکار حساب کردکه صد درهم، قیمت ده قوچ است و بدون اینکه درباره قوچ
خود سؤال کند، طمع ورزید و لباس خود را درآورد و داخل چاه رفت. هرچه گشت
چیزی داخل چاه نیافت. وقتی بیرون آمد، دید دزدِ قوچ، لباسهایش را نیز
دزدیده و با خود برده است.
رسول اکرم(ص): ایاک و الطمع فانه الفقر الحاضر
بپرهیز از طمع، که فقر و تهیدستی حاضر است.
برگرفته از کتاب اندرزها و حکایات
نوشته شده توسط ح.خسروی در
86/11/30 و ساعت 6:6
کدهاي مخفي براي گوشي هاي سوني اريکسون
نکات و کدهاي مخفي اي براي گوشي هاي سوني اريکسون
هست که حتي موقع خريد گوشي هم به شما کمک مي کند ... زماني که يه گوشي رو
مي خواهيد بخريد مي تونيد با اين کدها اون گوشي رو کاملا تست کنيد (
اسپيکر - زمان مکالمه - دگمه ها - دوربين - فلاش و ... ) توضيح: كلمات چپ و راست به معناي حركت دادن جوي استيك گوشي به سمت راست و چپ است . كدها :
حتما شما نیز به مانند تمامی کاربران ویندوز ،
برای یکبار هم که شده بازی های موجود در این ویندوز دیدن را دیده اید. این
بازی ها به طور پیش فرض در تمامی نسخه های ویندوز نصب میشوند. این بازی ها
که شاید به ظاهر بسیار ساده به نظر برسند ، همانند بازیهای معروف دیگر ،
پر از رمز و راز هستند! در این ترفند قصد داریم به معرفی رمزهای بازی
هایSolitaire ، Pinball ، Minesweeper ، FreeCell بپردازیم.برای اجرای بازی های زیر در ویندوز XP به Start > Games بروید. در سایر ویندوز ها به Start > Accesories > Games بروید.
آیا برای شما نیز پیش آمده که به
هنگام نصب ویندوز XP
، شماره سریالی
دراختیار نداشته باشید؟ یا
شماره سریال را فراموش کرده باشید؟ و یا حتیشماره سریال مخصوص ویندوز XP
نیز بیابید
اما با آن هم نتوانید کاری از پیشبرید؟ در این
ترفند قصد معرفی یک سریال جادویی را داریم که با استفاده ازآن میتوانید تمامی
ویندوزهای XP
را رجیستر
کنید! مهم نیست ویندوز مربوط بهچه سالی باشد
، با این شماره سریال هر ویندوزی را میتوانید نصب کنید. جالباینکه اگر این شماره سریال
را به خاطر بسپارید ، از این پس اگر بخواهیدبرای هر کس ویندوز نصب کنید از نظر او
فردی نابغه محسوب خواهید شد ، چراکه گویی
تمامی شماره سریالهای ویندوز XP
را حفظ
هستید! در صورتی که خودتانمیدانید از همان سریال
جادویی استفاده کرده اید.
به
هنگام نصب اولیه ویندوز XP
، از شما تقاضای
وارد کردن شماره سریال میشود.
سریال
جادویی عبارت است از:
غازی تمام شب را روی یخها به صبح رسانده بود.
روباهی او را دید و در حالی که دهانش را می لیسید و به طرفش آمد.
به جلوی غاز که رسید، چاره ای نداشت جز اینکه شناکنان خود را روی آبها نگه دارد.
عاقبت نفس نفس زنان گفت: "بیا دشمنیهایمان را همینجا مدفون و
همدیگر را تحمل کنیم!"
غاز شانه بالا انداخت و گفت: "خب. بستگی دارد!"
روباه گفت: "به چه؟"
غاز گفت: "به اینکه هوا گرم بشود یا سردتر!"
نوشته شده توسط ح.خسروی در
86/11/20 و ساعت 1:6
قیاس (مقایسه کردن) به نفس
بین آفتاب پرست و چند خفاش، خصومت (دشمنی) افتاد.
خفاشان با هم متحد شدند تا آفتاب پرست را مجازات نمایند.
ابتدا آفتاب پرست در کاشانه تاریک خود کشیدند. شب را در آن محبوس (زندانی) کردند.
با مداد بر چگونگی مجازات او رای گرفتند.
سرانجام رایشان بر آن قرار گرفت که هیچ مجازاتی بدتر از آن نیست،
که او را در مجاورت خورشید قرار دهند!
بدین گونه، خفاشان قیاس بر حال خویش کردند و او را در مجاورت آفتاب نشاندند.
اما آفتاب پرست که این گونه مجازات را از خدا می خواست می گفت:
"اگر خفاشان می دانستند که با این مجازات چه احساس بزرگی در حق من کرده اند،
از غصه می مردند !!"
نوشته شده توسط ح.خسروی در
86/11/20 و ساعت 1:4
هیزم شکن
روزي،
وقتي هيزم شكني مشغول قطع كردن يه شاخه درخت بالاي رودخونه بود، تبرش
افتاد تو رودخونه. وقتي در حال گريه كردن بود، يه فرشته اومد و ازش پرسيد:
"چرا گريه مي كني؟" هيزم شكن گفت كه: "تبرم توي رودخونه افتاده."
فرشته رفت و با يه تبر طلايي برگشت و به هیزم شکن گفت: "آيا اين تبر توست؟" هيزم شكن جواب داد:
"نه!!" فرشته دوباره به زير آب رفت و اين بار با يه تبر نقره اي برگشت و پرسيد كه:
"آيا اين تبر توست؟" دوباره، هيزم شكن جواب داد: "نه." فرشته باز هم به زير آب رفت و اين بار با يه تبر آهني برگشت و پرسيد:
"آيا اين تبر توست؟" جواب داد: "آره." فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به او داد و هيزم شكن خوشحال روانه خونه شد.
يه روز وقتي هیزم شکن داشت با زنش كنار رودخونه راه مي رفت. ناگهان زنش
افتاد توي آب. هيزم شكن داشت گريه مي كرد كه فرشته باز هم اومد و پرسيد
كه: "چرا گريه مي كني؟"
هیزم شکن: "اوه فرشته، زنم افتاده توي آب." فرشته رفت زير آب و با زن
بسیار زیبایی برگشت و پرسيد: "زنت اينه؟" هيزم شكن فرياد زد: "آره!" فرشته عصباني شد
و گفت: "تو تقلب كردي!!!"
هيزم شكن جواب داد: "اوه، فرشته!!! منو ببخش. سوء تفاهم شده. مي دوني، اگه
به اون زن زیبا 'نه' مي گفتم، تو مي رفتي و با زن زیبای دیگه یی ميومدي. و
باز هم اگه به اون هم 'نه' ميگفتم، تو مي رفتي و با زن خودم ميومدي و من
هم مي گفتم آره. اونوقت تو هر سه زن رو به من مي دادي. اما فرشته، من يه
آدم فقيرم و توانايي نگهداري سه تا زن رو ندارم، و به همين دليل بود كه
اين بار گفتم آره!!!"
نوشته شده توسط ح.خسروی در
86/11/20 و ساعت 1:2
از ماست که بر ماست
در کارخانه ای در یک منطقه تاسیساتی، هنگامی که زنگ نهار به صدا درمی آمد، همه کارگرها در کنار هم می نشستند و نهار می خوردند.
یکی از کارگرها همواره با یکنواختی تعجب آوری بسته نهارش را باز می کرد و شروع به اعتراض می کرد:
- لعنت بر شیطان امیدوارم که ساندویچ کالباس نباشد. من از کالباس متنفرم...!!!
او عادت داشت هر روز بدون استثناء از ساندویچ کالباس شکایت کند و این کار را
همواره بدون هیچ تغییری در رفتارش تکرار می کرد!
هفته ها گذشت... کم کم سایر کارگرها از رفتار او به ستوه آمدند!
سرانجام یکی از کارگرها به زبان آمد و گفت:
- لعنت بر شیطان! اگر تا این اندازه از ساندویچ کالباس متنفری، چرا به همسرت نمی گویی یک ساندویچ دیگر برایت درست کند؟!
- منظورت از همسرت چیست؟ من که متاهل نیستم! من خودم ساندویچ هایم را درست می کنم!!!
...
نتیجه: در حالی از زندگی خود می نالیم و هرروز، مدام از سختی ها و رنج های
زندگی شکایت می کنیم که تمام شرایط حاکم بر زندگیمان حاصل اعمال، تفکرات و
تصمیمات خود ماست! این قانون الهی است که هیچ کس غیر از ما نباید و نمی
تواند برای ما تعیین تکلیف کند.
ما خود، ساندویچ های زندگیمان را درست می کنیم! اگر از کیفیت آن ناراضی
هستید، به جای مقصر شمردن سرنوشتتان، تصمیم قاطع بگیرید و آن را آن طور که
می خواهید بسازید و از آن لذت ببرید.
نوشته شده توسط ح.خسروی در
86/11/20 و ساعت 0:46
عنكبوت چرخ و فلك زن
كشف عنكبوتي كه با چرخ و فلك زدن راه مي رود
اين عنكبوت كه در صحراي افريقا كشف شده است، با چرخ و فلك زدن بر روي شنها راه مي رود و سرعت خيره كننده اي را دارد.
دانشمندان معتقدند از اين روش ممكن است براي ساخت نسل جديدي از مريخ
نوردها در آينده استفاده شود. اين عنكبوت سفيد كمي از كف دست انسان كوچكتر
است.
هنگام حركت ابتدا كمي مي دود و بعد از اينكه كمي سرعت گرفت، چرخ و فلك زدن
را آغاز مي كند و در فاصله كمي، به سرعت 2 متر در ثانيه مي رسد.
نوشته شده توسط ح.خسروی در
86/11/20 و ساعت 0:43
آشنا پنداري یا deja vu
اكثر
مردم احساس "آشناپنداري"، احساسي كه انسان گمان ميكند صحنهاي را قبلا
ديده است، را تجربه كردهاند و اكنون پژوهشگران آمريكايي بخشي از مغز را
كه عامل به وجود آمدن چنين حسي است، يافتهاند.
به گفته آنان اين يافته به يك بحث بزرگ ۳۵ساله در مورد چگونگي عملكرد
مغز در مورد حافظه پايان ميدهد و امكان توليد داروهايي را براي رفع برخي
مشكلات مربوط به حافظه به وجود ميآورد.
به گزارش خبرگزاري رويترز از شيكاگو، اين محققان ميگويند نورونها يا
سلولهاي عصبي در يك مركز حافظه مغز به نام هيپوكامپوس، از نقشهها و
تجربيات جديد، يك نقشه مغزي درست ميكنند و سپس آنها را براي استفادههاي
بعدي ذخيره ميسازند.
اما از زماني كه مغز شروع ميكند تجربيات را بسيار شبيه به هم تلقي كند،
اين نقشههاي مغزي روي هم قرار ميگيرند و به تدريج تار و محو ميشوند.
"سوسوما تونهگاوا" استاد زيست شناسي و علوم اعصاب در موسسه فناوري
ماساچوست (mit) واقع در كمبريج آمريكا، كه مقالهاش در مجله "ساينس" چاپ
شده است، گفت: "آشناپنداري" زماني به وقوع ميپيوندد كه اين توانايي به
چالش كشيده ميشود."
در واقع اين حس ناشي از يك نقص در توانايي مغز براي مرتب و دستهبندي كردن
اطلاعات جديد است كه حافظه قسمتي يا اپيزودي ناميده ميشود.
تونهگاوا در مصاحبهاي گفت براي موجود هوشمندي مانند انسان اين توانايي
بسيار مهم است، زيرا با استفاده از آن او درك ميكند كه در اطرافش چه
ميگذرد و بعدا ميتواند آن را بخاطر آورد.
او و همكارانش موشهايي را كه ژن خاصي از يك قسمت معين از هيپوكامپوس آنها
حذف شده بود، مورد آزمايش قرار دادند و دريافتند كه اين ژن در ايجاد
توانايي مرتب و دستهبندي كردن تجربيات مشابه نقش حياتي دارد.
موشهايي كه فاقد اين توانايي بودند را به قفس مشابه ديگري منتقل كردند و
بعد دوباره آنها را به قفس اول بازگرداندند. در يك قفس به پاي آنها يك شوك
الكتريكي ضعيف داده شد. در قفسهاي ديگر اين كار انجام نشد.
موشهايي كه ژن ياد شده در آنها حذف شده بود، هر دو قفس را خطرناك تلقي
كردند و هر بار كه در هر يك از قفسها قرار داده ميشدند از وحشت بيحركت
ميشدند، زيرا تشخيص نميدادند كه در كدام قفس به آنها شوك داده شد.
اما موشهاي سالم به سرعت تفاوت بين قفسها را دريافتند و فقط در قفس
خطرناك، واكنش وحشت نشان دادند.
زماني كه محققان فعاليت مغز اين حيوانات را آزمايش كردند، ديدند كه واكنش
مغزي در موشهاي دستكاري شده، در هر دو قفس مشابه بود اما مغز موشهاي سالم
و دستكاري نشده در هر قفس واكنش متفاوتي نشان داد.
تونهگاوا گفت نوعي از حافظه كه با استفاده از آن انسانها ميتوانند به
سرعت چهرهها و مكانهاي مختلف را تشخيص دهند، با بالارفتن سن رنگ
ميبازد.
وي گفت: "از آنجا كه ما بر اساس يافتههايمان اكنون مسير مولكولي و سلولي
اين پديده را شناختهايم، اين امكان به وجود آمده است كه دارويي توليد
كنيم كه اين ارتباط را بهتر كند."
اين مساله بخصوص در مورد بيماريهاي زوال سلولهاي عصبي مانند آلزايمر صادق
است.
اين استاد زيست شناسي گفت اكنون يكي از مسائل بزرگ در مورد حافظه حل شده و
اين مطالعه به يك بحث ۳۵ساله در مورد چگونگي تشخيص مكانها و تجربيات
مشابه در مغز انسانها پايان داده است.
نوشته شده توسط ح.خسروی در
86/11/20 و ساعت 0:42
فرشته بیکار
روزی مردی خواب عجیبی دید، او دید که پیش فرشتههاستو به کارهای آنها نگاه میکند،هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول
کارندو تند تند نامههایی را که توسط پیکها از زمین میرسند،
باز میکنند،و آنها را داخل جعبه میگذارند.مرد از فرشتهایپرسید، شما چکار میکنید؟!
فرشته در حالی که داشت نامهای را باز میکرد،گفت: این جا بخش دریافت استوما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل میگیریم.مرد
کمی جلوتر رفت،باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت میگذارندو آنها را توسط پیکهایی به زمین میفرستند.
مرد پرسید: شماها چکار میکنید؟!یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمتهای خداوندی را برای بندگان میفرستیم.
مرد کمی جلوتر رفت و دید یک فرشتهای بیکار نشسته استمرد با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟!
فرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است.مردمی که دعاهایشان مستجاب شده ، باید جواب بفرستند،ولی فقط عده بسیار کمی جواب میدهند.مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه میتوانند جواب بفرستند؟!فرشته پاسخ داد: بسیار سادهفقط کافیست بگویند*خدایا شکر*
نوشته شده توسط ح.خسروی در
86/11/20 و ساعت 0:36
جراحی ۴ روزه
از
۴ فوریه تا ۸ فوریه سال۱۹۵۱ زنی به نام «گرترود لواندوسکی»، به مدت ۹۶
ساعت در بیمارستان «شیکاگو » تحت عمل جراحی قرار گرفت تا کیست بزرگی از
داخل تخمدان او برداشته شود. گفته می شود که این عمل، طولانی ترین عمل
جهان است. «لواندوسکین» قبل از عمل ۲۸۰ کیلوگرم وزن داشت و دور کمرش
۲۷۵ سانتیمتر بود. بعد از اینکه تومور برداشته شد، وزن او به ۱۴۰ کیلوگرم
کاهش یافت. در طول عمل، جراحان مایع کیست را به آرامی خارج کردند، زیرا
خروج سریع مایع ممکن بود باعث ایست قلبی بیمار شود.
در طول ۴ روز، ۹۱ کیلوگرم مایع از بدن او خارج شد. سپس آنها خود کیست را از بدن او درآوردند، که در حدود ۶۸کیلوگرم وزن داشت.
نوشته شده توسط ح.خسروی در
86/11/20 و ساعت 0:36
فقر
روزی یک مرد
ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به روستا برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی
میکنند،
چقدر فقیر هستند. آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه
بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟ پسر
پاسخ داد: عالی بود پدر! پدر پرسید آیا به زندگی آنها توجه کردی؟ پسر پاسخ داد: بله
پدر! و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟
پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت:
فهمیدم
که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها
رودخانه ای دارند که نهایت ندارد. ما در حیاطمان فانوس های تزیینی داریم و آنها
ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست! با
شنیدن حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود.
بعد پسر بچه اضافه کرد :متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم!
نوشته شده توسط ح.خسروی در
86/11/20 و ساعت 0:33
تصمیم ازاعماق قلبتان
اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید
پیرمردی تنها در مینهسوتا زندگی میکرد. او میخواست مزرعه سیب زمینیاش را شخم
بزند اما این کار خیلی سختی بود.
تنها پسرش که میتوانست به او کمک کند در
زندان بود
.پیرمرد
نامهای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد
:پسر
عزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم
.من
نمیخواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست
داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شدهام.
من میدانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم میزدی"
.دوستدار
تو پدر". پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد
:
پدر به خاطر خدا مزرعه را شخم
نزن، من آنجا اسلحه پنهان کردهام.4
صبح فردا 12 نفر از مأموران
FBI و
افسران پلیس محلی دیده شدند، و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحهای پیدا
کنند.
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی
افتاده و میخواهد چه کند؟
پسرش پاسخ داد: پدر برو و سیب زمینیهایت را بکار،
این بهترین کاری بود که از اینجا میتوانستم برایت انجام بدهم.
نتیجه اخلاقی:
هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد. اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری
بگیرید میتوانید آن را انجام بدهید
نوشته شده توسط ح.خسروی در
86/11/20 و ساعت 0:31
گدای نابینا
روزی مرد کوری روی پلههای
ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو نوشته شده
بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت، نگاهی به
او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه
از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن
نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آنروز، روزنامهنگار
به آن محل برگشت، و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور
از صدای قدمهای او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را
نوشته، بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟
روزنامهنگار جواب داد: چیز
خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه
خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده
میشد:امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا
ببینم !!!
وقتی کارتان را نمیتوانید
پیش ببرید، استراتژی خود را تغییر بدهید. خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد. باور
داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است. حتی برای کوچکترین اعمالتان از
دل، فکر، هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است ......... لبخند بزنید!
نوشته شده توسط ح.خسروی در
86/11/20 و ساعت 0:29
شام آخر
لئوناردو داوینچی هنگام کشیدن تابلوی شام آخر دچار مشکل بزرگی شد: میبایست نیکی را
به شکل عیسی و بدی را به شکل یهودا، از یاران مسیح که هنگام شام تصمیم گرفت به او
خیانت کند،
تصویر میکرد. کار
را نیمهتمام رها کرد تا مدلهای آرمانیش را پیدا کند. روزی در یک مراسم همسرایی،
تصویر کامل مسیح را در چهره یکی از آن جوانان همسرا یافت. جوان را به کارگاهش دعوت
کرد و از چهرهاش اتودها و طرحهایی برداشت.سه
سال گذشت. تابلو شام آخر تقریباً تمام شده بود؛ اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل
مناسبی پیدا نکرده بود.
کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار میآورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام
کند. نقاش پس از روزها جستجو، جوان شکسته و ژندهپوش و مستی را در جوی آبی یافت. به
زحمت از دستیارانش خواست او را تا کلیسا بیاورند، چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن
نداشت.
گدا را که درست نمی فهمید چه خبر است، به کلیسا آوردند: دستیاران سرپا نگهاش
داشتند و در همان وضع، داوینچی از خطوط بی تقوایی، گناه وخودپرستی که به خوبی بر آن
چهره نقش بسته بودند، نسخهبرداری کرد. وقتی کارش تمام شد، گدا، که دیگر مستی کمی
از سرش پریده بود، چشمهایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید و با آمیزهای از
شگفتی و اندوه گفت: من این تابلو را قبلاً دیدهام. داوینچی با تعجب پرسید: کی؟ سه
سال قبل، پیش از آنکه همه چیزم را از دست بدهم. موقعی که دریک گروه همسرایی آواز
میخواندم، زندگی پر رویایی داشتم و هنرمندی ازمن دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره عیسی
شوم.(پائولو
کوئیلو - برگرفته از کتاب شیطان و دوشیزه پریم)
نوشته شده توسط ح.خسروی در
86/11/20 و ساعت 0:29
عشق برای تمام عمر
پیرمردی صبح زود از خانهاش
خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد میشدند به سرعت
او را به اولین درمانگاه رساندند.پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردندسپس به او گفتند: باید ازتو عکسبرداری شود تا جایی از بدنت آسیب ندیده باشد. پیرمرد
غمگین شد
و گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست. پرستاران از او دلیلش را
پرسیدند.
پیرمرد گفت زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا میروم و صبحانه را با او
میخورم. نمیخواهم دیر شود!
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر میدهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم.
او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمیشناسد! پرستار با حیرت
گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او
میروید؟پیرمرد
با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که میدانم او چه کسی است...!
نوشته شده توسط ح.خسروی در
86/11/20 و ساعت 0:28
آنچه از سوز آتش دل هر عاشق بر آید
پسرک
و دخترک توی کافه نشسته بودن روی صندلیای کهشاید یک روز
تو هم بشینی. کمی اونطرفتر پیرمرد نشسته بود روی صندلیای که شاید تویک روز بشینی.پسرک و دخترک حرف میزدن و پیرمرد نگاهشون میکرد گاهیهم به تکه عکسی که توی دستش بود چشم میدوخت و بغض میکرد.یک دفعه دختر بلند شد و
رفت ولی پسرک همین طور سر جاشنشسته بود از رفتارشون
مشخص بود که دیگه نمیخوان همدیگر رو ببینن.
پیرمرد
در حالی که اشک میریخت بلند شد به سمت پسر رفتدست روی شونهاش
گذاشت عکس را نشانش داد. پسرک به چهره پیرمرد نگاهی تاسف بار کردسپس به سمت دختر دوید.یادش
به خیر سالها پیش ...
پیرمرد بازهم نشست روی همونصندلیای که
پسرک نشسته بود و تو هم شاید روزی بشینی.
نوشته شده توسط ح.خسروی در
86/11/20 و ساعت 0:26
زندگي نوشيدن قهوه است
گروهي ازفارغ
التحصيلان پس از گذشت چند سال و تشكيل زندگي و رسيدن به موقعيتهاي خوب كاري واجتماعي طبق قرار قبلي به ديدن يكي از اساتيد مجرب دانشگاه خود
رفتند. بحث جمعي آنها خيلي زود به گله و
شكايت از استرسهاي ناشي از كار و زندگي كشيده شد.
استاد برايپذيرايي از ميهمانان به آشپزخانه رفت و با يك قوري قهوه و تعدادي از
انواع قهوهخوري هاي سراميكي،
پلاستيكي و كريستال كه برخي ساده و برخي گران قيمت بودند بازگشت.سيني را روي
ميزگذاشت و از ميهمانان خواست تا از خود پذيرايي
كنند.
پس از آنكه همه براي خود قهوهريختند استاد
گفت: اگر دقت كرده باشيد حتما متوجه شدهايد كه همگي قهوه خوريهايگرانقيمت و زيبا را برداشتهايد و آنها كه ساده و ارزان قيمت بوده
اند در سينيباقي ماندهاند. البته
اين امر براي شما طبيعي و بديهي است.
سرچشمه همه مشكلات واسترسهاي شما هم همين است. شما فقط بهترينها را براي خود ميخواهيد.
قصد اصلي همهشما نوشيدن قهوه بود اما
آگاهانه قهوه خوريهاي بهتر را انتخاب كرديد و البته دراين حين به آن چه ديگران برميداشتند نيز توجه داشتيد. به اين ترتيب
اگر زندگي قهوهباشد، شغل، پول، موقعيت
اجتماعي و … همان قهوه خوريهاي متعدد هستند. آنها فقطابزاري براي حفظ و نگهداري زندگياند، اما كيفيت زندگي در آنها فرق
نخواهد داشت .گاهي، آن قدر حواس ما متوجه قهوهخوري هاست كه
اصلا طعم و مزه قهوه موجود در آن رانميفهميم. پس
دوستان من، حواستان به فنجانها پرت نشود … به جاي آن از نوشيدن قهوهخود لذت ببريد
نوشته شده توسط ح.خسروی در
86/11/20 و ساعت 0:25
ایستگاه استجابت دعا
یک
نفر دلش شکسته بود، توی ایستگاه استجابت دعا
منتظر نشسته بود، منتتظر. ولی
دعای او دیر کرده بود.
او خبر نداشت که دعای کوچکش
توی چهار راه آسمان پشت
یک چراغ قرمز شلوغ گیر کرده بود.
او نشست و باز هم نشست.
روزها یکی یکی از کنار او گذشت روی
هیچ چیز و هیچ جا از دعای او اثر نبود.
هیچ کس از مسیر رفت و آمد دعای او با خبر نبود.
با خودش فکر کرد
پس دعای من کجاست؟
او چرا نمیرسد؟
شاید این دعا
راه را اشتباه رفته است!
پس بلند شد،
رفت تا به آن دعا راه را نشان دهد.
رفت تا که پیش از آمدن برای او دست دوستی تکان دهد.
رفت پس چراغ چهارراه آسمان سبز شد.
رفت و با صدای رفتنش کوچههای خاکی زمین
جادههای کهکشان سبز شد. او
از این طرف،دعا از آن طرف،
در میان راه
باهم آن دو رو به رو شدند.
از صمیم قلب گرم گفت و گو شدند.
وای که چقدر حرف داشتند. برفها
کم کم آب میشود.
شب
ذره ذره آفتاب میشود.
و دعای هر کسی رفته رفته توی راه مستجاب میشود...
نوشته شده توسط ح.خسروی در
86/11/20 و ساعت 0:19
گنجشک و خدا
روزها
گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت،
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه ميگفت:
ميآيد، من تنها گوشي هستم كه غصههايش را ميشنود و يگانه قلبيام كه
دردهايش را در خود
نگه ميدارد و سر انجام گنجشك روي شاخهاي از درخت دنيا نشست.
فرشتگان چشم به لبهايش دوختند، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:
"با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست". گنجشك گفت: لانه
كوچكي داشتم، آرامگاه خستگيهايم بود و سرپناه بي كسيام.
تو همان را هم از من
گرفتي. اين توفان بي موقع چه بود؟ چه ميخواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را
گرفته بود؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد.
فرشتگان همه سر به زير انداختند.
خدا گفت: ماري در راه لانه ات بود. خواب بودي. باد را گفتم تا لانهات
را واژگون كند. آنگاه تو از كمين مار پر گشودي. گنجشك خيره در خدايي خدا مانده
بود.خدا گفت: و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو
ندانسته به دشمنيام بر خاستي.
اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي
هاي گريههايش ملكوت خدا را پر كرد.
در دوره ای که رسانههای مکتوب مهمترین فرمت رسانهای محسوب میشدند توانایی افراد در خواندن و نوشتن، درک آنچه که نوشته شده است و توانایی ایجاد ارتباط از طریق نوشتار، مرز بین باسوادی و بیسوادی را تعریف میکرد. اما تکنولوزیهای جدید، اقتصاد جهانی و اینترنت تعریف ما را از باسوادی متحول ساختهاند. رسانههای مکتوب بر خلاف سابق دیگر فرمت رسانهای مسلط محسوب نمیشوند. این نقش در حال حاضر در اختیار رسانههای الکترونیک است. با سواد بودن در دنیای امروز به معنی توانایی رمزگشایی، درک، ارزیابی و ایجاد ارتباط با همه اشکال رسانهای و همچنین توانایی در خواندن، ارزیابی و تولید متن، صدا و تصویر یا ترکیبی از همه این عناصر است. ح.خسروی(جالب دات نت)