سخن روز :
سعادت را بايد در بين راه پيدا کرد نه انتهاي جاده، چون
در آن جا سـفر به پايان رسـيده و ديگر ديـر شده است.
وقـت بـراي ســعادتمند بـودن امــروز اسـت نـه فــردا.
‹‹ جيمز باديد ››
هوس هاي مورچه اي
مورچه ای در پي جمع کردن دانه هاي جو از راهي مي گذشت و نزديک کندوي عسل
رسيد. از بوي عسل دهانش آب افتاد ولي کندو بر بالاي سنگي قرار داشت و هر
چه سعي کرد از ديواره سنگي بالا رود و به کندو برسد نشد. دست و پايش ليز
مي خورد و مي افتاد.
هوس عسل او را به صدا درآورد و فرياد زد:«اي
مردم، من عسل مي خواهم، اگر يک جوانمرد پيدا شود و مرا به کندوي عسل
برساند يک «جو» به او پاداش مي دهم.»
يک مورچه بالدار در هوا پرواز مي کرد. صداي مورچه را شنيد و به او گفت:«نبادا بروي ها... کندو خيلي خطر دارد!»
مورچه گفت:«بي خيالش باش، من مي دانم که چه بايد کرد.»
بالدار گفت:«آنجا نيش زنبور است.»
مورچه گفت:«من از زنبور نمي ترسم، من عسل مي خواهم.»
بالدار گفت:«عسل چسبناک است، دست و پايت گير مي کند.»
مورچه گفت:«اگر دست و پاگير مي کرد هيچ کس عسل نمي خورد.»
بالدار
گفت:«خودت مي داني، ولي بيا و از من بشنو و از اين هوس دست بردار، من
بالدارم، سالدارم و تجربه دارم، به کندو رفتن برايت گران تمام مي شود و
ممکن است خودت را به دردسر بيندازي.»
مورچه گفت:«اگر مي تواني مزدت
را بگير و مرا برسان، اگر هم نمي تواني جوش زيادي نزن. من بزرگتر لازم
ندارم و از کسي که نصيحت مي کند خوشم نمي آيد.»
بالدار گفت:«ممکن است کسي پيدا شود و ترا برساند ولي من صلاح نمي دانم و در کاري که عاقبتش خوب نيست کمک نمي کنم.»
مورچه گفت:«پس بيهوده خودت را خسته نکن. من امروز به هر قيمتي شده به کندو خواهم رفت.»
بالدار رفت و مورچه دوباره داد کشيد:«يک جوانمرد مي خواهم که مرا به کندو برساند و يک جو پاداش بگيرد.»
مگسي سر رسيد و گفت:«بيچاره مورچه! عسل مي خواهي و حق داري، من تو را به آرزويت مي رسانم.»
مورچه گفت:«بارک الله، خدا عمرت بدهد. تو را مي گويند «حيوان خيرخواه!»
مگس مورچه را از زمين بلند کرد و او را دم کندو گذاشت و رفت.
مورچه
خيلي خوشحال شد و گفت:«به به، چه سعادتي، چه کندويي، چه بويي، چه عسلي، چه
مزه يي، خوشبختي از اين بالاتر نمي شود، چقدر مورچه ها بدبختند که جو و
گندم جمع مي کنند و هيچ وقت به کندوي عسل نمي آيند.»
مورچه قدري از
اينجا و آنجا عسل را چشيد و هي پيش رفت تا رسيد به ميان حوضچه عسل، و يک
وقت ديد که دست و پايش به عسل چسبيده و ديگر نمي تواند از جايش حرکت کند.
مور را چون با عسل افتاد کار دست و پايش در عسل شد استوار
از تپيدن سست شد پيوند او دست و پا زد، سخت تر شد بند او
هرچه
براي نجات خود کوشش کرد نتيجه نداشت. آن وقت فرياد زد:«عجب گيري افتادم،
بدبختي از اين بدتر نمي شود، اي مردم، مرا نجات بدهيد. اگر يک جوانمرد
پيدا شود و مرا از اين کندو بيرون ببرد دو جو به او پاداش مي دهم.»
گر جوي دادم دو جو اکنون دهم تا از اين درماندگي بيرون جهم
مورچه
بالدار از سفر برمي گشت، دلش به حال او سوخت و او را نجات داد و گفت: «نمي
خواهم تو را سرزنش کنم اما هوسهاي زيادي مايه گرفتاري است.
اين
بار بختت بلند بود که من سر رسيدم ولي بعد از اين مواظب باش پيش از
گرفتاري نصيحت گوش کني و از مگس کمک نگيري. مگس همدرد مورچه نيست و نمي
تواند دوست خيرخواه او باشد.»
نوشته شده توسط ح.خسروی در
84/05/18 و ساعت 13:48
لوچ
دهقان پير با ناله مي گفت: ارباب! آخر درد من که يکي دوتا نيست، با وجود
اينهمه بدبختي نمي دانم ديگر خدا چرا با من لج کرده و چشم تنها دخترم را
چپ آفريده ؟! دخترم همه چيز را دوتا مي بيند!
ارباب گفت: بدبخت! چهل سال است نان مرا زهرمار مي کني! مگر کور بودي، نديدي که چشم دختر من هم چپ است؟!
دهقان گفت: چرا ارباب ديده ام.. اما.. چيزي که هست، دختر شما اين همه خوشبختي شما را دوتا مي بيند..ولي دختر من اين همه بدبختي را .
در دوره ای که رسانههای مکتوب مهمترین فرمت رسانهای محسوب میشدند توانایی افراد در خواندن و نوشتن، درک آنچه که نوشته شده است و توانایی ایجاد ارتباط از طریق نوشتار، مرز بین باسوادی و بیسوادی را تعریف میکرد. اما تکنولوزیهای جدید، اقتصاد جهانی و اینترنت تعریف ما را از باسوادی متحول ساختهاند. رسانههای مکتوب بر خلاف سابق دیگر فرمت رسانهای مسلط محسوب نمیشوند. این نقش در حال حاضر در اختیار رسانههای الکترونیک است. با سواد بودن در دنیای امروز به معنی توانایی رمزگشایی، درک، ارزیابی و ایجاد ارتباط با همه اشکال رسانهای و همچنین توانایی در خواندن، ارزیابی و تولید متن، صدا و تصویر یا ترکیبی از همه این عناصر است. ح.خسروی(جالب دات نت)